بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

دور از هیاهوی دیوانه کننده
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: کتاب ، حسب حال

سه شنبه از آن روزهای قشنگی بود که حیف بود با رفتن به دانشگاه تلف شود. هوا تا ۱۰ درجه بالای صفر گرم شد. بهاری بود در زمستان و واحه‌ای در بیابان. آسمان باز شد و بیشتر برفهایی که دو ماه بود روی زمین خوابیده بودند٬ آب شدند. مانده بودم به کجا بروم. هوس پیاده‌روی داشتم. قایم باشک بازی خورشید و ابرها هوش و حواسم را برده بود. بعد از مدتها شروع کردم به آواز خواندن:

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

این سوخته را محرم اسرار نهان باش

بالاخره در گوشه‌ای از خیابان کینگ سوار اتوبوس خط ۷ شدم. تصمیم گرفتم به کتابفروشی بزرگ شهر -Chapter's- بروم. دلم برای قدم زدن بین کتابها تنگ شده بود. پشت سرم نوجوانی نشسته بود که با خانم بغل دستی مشغول صحبت بود. آنقدر قشنگ حرف می زد و واژه های پر معنی به کار می برد، که چندبار به سن و سالش شک کردم.

داخل کتابفروشی که بیشتر به کتابخانه می‌ماند صندلی گذاشته‌اند و یک کافی شاپ دنج با شومینه و صندلی راحتی هم درست کرده‌اند. می‌توانی هر چند کتاب که دوست داری برداری و بخوانی. قیمت کتاب هم به نسبت درآمد مردم بالا نیست و مالیات خرید کتاب هم تنها ۶ درصد است.

در میان کتابهایی که دیدم عنوان یکی مرا بسیار جذب کرد: Far From the Madding Crowd دور از هیاهوی دیوانه کننده نوشته‌ی توماس هاردی Thomas Hardy .

حالا چند روزی است در اندک زمان آسایشی که زندگی روزانه برایم باقی می‌گذارد، مثل وقتی که سوار اتوبوس هستم، یا پیاده فاصله‌ی ایستگاه تا محل کارم را طی می‌کنم، این کتاب را دستم می‌گیرم.

در فصل اول گابریل شخصیت اصلی رمان را این گونه توصیف می‌کند:

He had just reached the time of life at which 'young' is ceasing to be the prefix of 'man' in speaking of one. He was at the brightest period of masculine growth, for his intellect and his emotions were clearly separated: he had passed the time during which the influence of youth indiscriminately mingles them in the character of impulse, and he had not arrived at the stage wherein they become united again, in the character of prejudice, by the influence of a wife and family. Inshort, he was twenty-eight, and a bachelor

او درست به زمانی از زندگی‌اش رسیده بود که دیگر صفت جوان را برای مرد به کار نمی‌برند. او در درخشان ترین موقعیت تکامل مردانگی بود چرا که عقل و عاطفه‌اش به وضوح از هم جدا بودند. دوره‌ای را که نفوذ جوانی این دو را در قامت آرزو به هم می‌آمیزد پشت سر گذاشته بود و هنوز هم به سنی نرسیده بود که این دو دوباره در قالب تعصب به هم می‌پیوندند با فشار همسر و فرزند. خلاصه او بیست و هشت ساله بود و مجرد ...