بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مثل مسافران اتوبوس
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: بوروکراسی ، مادر ، حسب حال ، شعر خودم

یک دنیا مدرک از تو خواسته‌اند و تو دوباره باید اثبات کنی که خودت هستی.  تمام کشوها و پوشه ها را یکی یکی باز می‌کنی تا ورق ورق مدارک لازم را به شرح پیوست فراهم کنی. خنده‌ات می گیرد -از زور ناچاری- چون یک بار چهار سال و نیم قبل تمام این مدارک را تحویل داده بودی و اصلا یادت نیست وقتی از ایران می‌آمدی و ظرف دو روز همه کارهایت را جمع و جور کردی چه چیز را کجا گذاشتی؟

یادت می‌آید چقدر تنها بودی و عصر پنج شنبه شیشه‌ی عینکت شکست و شنبه صبح مسافر بودی و دو چمدان خالی داشتی که باید پر می‌کردی. مادرت تنها کسی بود که پیش تو بود٬ نه برادری نه خواهری... چمدانها را جلویش گذاشتی و با مظلومیت کودکی که مشقهایش را ننوشته از او خواستی که آنها را پر کند ... و مادر اشک می‌ریخت که طاقت دوری نداشت و تو با خودت می‌گفتی من چقدر نامردم که تنهایش می‌گذارم... و  بعد یادت می‌آمد که نیمه مردان ریاکار زمین و گاوهای خشمگین با تو چه کردند و احساس می‌کردی که نمی‌توانی نفس بکشی و باید بروی.

پوشه ها را ورق می‌زنی و شعرهای ناتمامی را می‌بینی که دوستشان داری و در آرزوی روز موعودی هستی که نه درسی باشد نه تدریسی تا یکی یکی تمامشان کنی:

احساس می‌کنم پس از این سالها هنوز ٬

در خاطرات خویش صدای تو را هنوز

با اینکه سالهاست که باران گرفته است

می‌سوزم از حرارت آن شعله ها هنوز

پروانه‌ای که پر زدی از باغ بی بهار

موج عبور توست میان هوا هنوز ...

و تعجب می‌کنی که این شعرها را کی گفته‌ای و یادت می‌آید اینقدر شعرهایت را برای کسی نخوانده‌ای که از یاد برده‌ای. به یاد پریروز می‌افتی که تا یک شعر تازه می‌گفتی فرشاد را پیدا می‌کردی روی چمن‌های مرطوب دانشکده ولو می‌شدی و هر بیت را برایش زمزمه می‌کردی و او هم با تو مضمضمه می‌کرد و از حفظ می‌شد. 

و عکس دسته جمعی دانشجوهایت را می‌بینی که حالا به جز یکی دو تایشان دیگر کسی تو را به یاد ندارد و خودت را قانع می‌کنی که این بازی زندگی است و به یاد تئوری خودت می‌افتی که ما مثل مسافران اتوبوسیم که هر کدام در ایستگاهی سوار و در ایستگاهی دیگر پیاده می‌شویم و فرصت با هم بودنمان اندک و مقصدمان از هم جداست...

دستخط زیبای پدرت را می‌بینی و یادت می‌آید که هشت سال گذشت و دلت تنگ می‌شود به اندازه‌ی همه‌ی سالهایی که بی او گذشت٬ با خودت می‌گویی چه زود رفت. همین دیروز خوابش را دیدی ... دلت می‌خواهد به خدا بگویی که تو خیلی از این دنیا طلب داری و یادت می‌آید که تو بنده‌ای و او واجب‌ الوجود و در نظام احسن وجه نقصی نیست و هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام توست.

چقدر بی‌خبرم از خودم...