بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سایه‌ی او گشتم و او برد به خورشید مرا
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: ابتهاج

دیشب داشتم چندتا از شعرهای هوشنگ ابتهاج (سایه) را برای رفقا می‌خواندم. ابتدا این غزل بی نظیر او را خواندم:

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
تا با تو بگویم غم شب های جدایی

بزم تو مرا می‌طلبد ، آمدم ای جان
من عودم و از سوختنم نیست رهایی

تا در قفس بال و پر خویش اسیرست
بیگانه‌ی پرواز بود مرغ هوایی

دوستان باور نمی‌کردند این شعر از سایه باشد از بس که به شعرهای سعدی شبیه بود.

با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست
تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی!

ای وای بر آن گوش که بس نغمه‌ی این نای
بشنید و نشد آگه از اندیشه‌ی نایی

افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع
در آینه‌ات دید و ندانست کجایی

آواز بلندی تو و کس نشنودت باز
بیرونی ازین پرده‌ی تنگ شنوایی

اندکی بعد مشغول خواندن این شعر معروف سایه شدم:

مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا
سایه‌ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

یکی از دوستان گفت من بارها این شعر را شنیده بودم و گمان می کردم سروده‌ی مولوی باشد

جان دل و دیده منم ، گریه‌ی خندیده منم
یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا

کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده‌ی من
آینه در آینه شد ، دیدمش و دید مرا ...


وقتی سایه را با دیگر شاعران معاصر مقایسه می‌کنم می‌بینم به دماوند می‌ماند که یک سر و گردن از همه‌ی قله‌های دیگر بلندتر است. سایه زبانی شیرین، آسان و تاثیرگذار دارد. این ویژگی ها باعث شده او را سعدی زمانه بنامند. اما موسیقی شعر او هم -مثل مولوی- بسیار غنی است و در کنار اینها که نام بردم شعر او از نوآوری و تجربه های تازه خالی نیست مثل این غزل که حتی وزن آن هم تازه است:

من نه خود می روم ، او مرا می‌کشد
کاه سرگشته را کهربا می‌کشد
چون گریبان ز چنگش رها می کنم
دامنم را به قهر از قفا می‌کشد
دست و پا می زنم می رباید سرم
سر رها می کنم دست و پا می‌کشد
گفتم این عشق اگر واگذارد مرا
گفت اگر واگذارم وفا می‌کشد
گفتم این گوش تو خفته زیر زبان
حرف ناگفته را از خفا می‌کشد
گفت از آن پیش تر این مشام نهان
بوی اندیشه را در هوا می‌کشد
لذت نان شدن زیر دندان او
گندمم را سوی آسیا می‌کشد
سایه ی او شدم چون گریزم ازو ؟
در پی اش می روم تا کجا می‌کشد

افسوس که فلک به مردم نادان دهد زمام مراد و این شاعر بزرگ باید برای نسل جوان گمنام بماند. نه کسی برای او بزرگداشتی می‌گیرد و نه کسی تقدیری از او می‌کند و البته او محتاج این بازیچه ها نیست:

نقش ما گو ننگارند به دیباچه‌ی عقل

هرکجا نامه‌ی عشق است نشان من و توست