بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ویکتوریا، شهر گلها - سفرنامه (۳)
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، حسب حال

وقتی از باغ بوچارت به ونکوور برگشتم گمان نمی کردم بار دیگر به جزیره برگردم و شهر ویکتوریا را ببینم. از یکطرف شهر ونکوور سرشار از دیدنی ها بود و مدت اقامت من کوتاه و از طرف دیگر رفت و آمد به شهر ویکتوریا زمان زیادی می طلبید و باز مدت اقامت من کوتاه...

عصر روز سوم سفر بود. در هتل (ونکوور) نشسته بودم. موقع برگشتن از دانشگاه UBC تصادف کرده بودم و آرنجم به اندازه‌ی یک نارنج باد کرده بود. بدنم کوفته بود... رضا آمد توی اتاق. می‌خواستم قصه‌ی تصادف را تعریف کنم که گفت دو نفر برای دیدنت آمده اند. شاخ در آوردم! اینجا توی ونکوور، در این دیار غربت، با تنی رنجور و خسته، قایقی در هم شکسته، این همه آشفته حالی، این جنون لاابالی ... دلها بسوزد بر آن آقایی که آرنجش به اندازه ی یک نارنج ...

هرچی گفتم کیا هستن؟ لو نداد. مهمونها اومدن تو :عباس و خانمش آزاده بودند هر دو از دوستان خوب واترآباد. آشنایی من و عباس هم داستان عجیبی دارد. گاهی فکر می کنم دنیا چقدر کوچیکه Small world buddy ... اتفاقا آنها هم برای همان کنفرانسی که رضا در آن مقاله داشت آمده بودند. گفتند که ماشین اجاره کرده‌اند و قرار است فردا صبح زود به ویکتوریا بروند. از ما دعوت کردند. من پذیرفتم اما رضا مردد بود.

روز بعد ساعت 10 – 11 بود که عزیزان آمدند! به ترمینال سواسن رفتیم و سوار فری (کشتی) شدیم. روی آب خیلی خوش گذشت. به خشکی که رسیدیم، ترافیک بی سابقه‌ای در بزرگراه 17 دیده می‌شد. ظاهرا اتوبوس جهانگردی از آنجا رد شده بود!

به ورودی شهر که رسیدیم بارانی از گلهای رنگارنگ بر چشمان ما بارید. به یاد صحنه ی پایانی یکی از داستانهای کوتاه نویسنده ی محبوبم گارسیا مارکز افتادم: زیباترین غریق جهان... سبدهای گل جلوی مغازه ها آویزان بود و حاشیه‌ی خیابان هم پر از گلهایی با رنگهای تند و متضاد بود بنفش و قرمز و زرد. رنگهایی که حرکت و هیجان را به تو القا می‌کردند. به مرکز شهر و بندرگاه (خیابان دولت) رسیدیم. با گل نوشته بودند: به ویکتوریا خوش آمدید. 

Welcome to Victoria

 یکی از بناهای بسیار زیبا در مرکز شهر ویکتوریا هتل Empress بود.  نمای بیرونی هتل با پیچکهای سبز پوشیده شده بود و دو کاج کج در ورودی آن کاشته بودند.معماری این هتل که بین سالهای ۱۹۰۴-۱۹۰۸ ساخته شده به سبک قلعه‌های اروپایی (château style) است که در میان هتل های مجلل کانادا مرسوم است و اگر یادتان باشد قبلا هم اشاره کرده بودیم (ر.ک. شهر سفید و آبی سفرنامه‌ی کبک سیتی) .هتل Empress  پذیرای شاه و ملکه و ستاره‌هاست. اگر همین فرداشب بخواهید یک اتاق یک تخته در این هتل بگیرید ارزانترین قیمت ۲۳۹ دلار است که احتمالا اتاق زیر شیروانی است با نمای دستشویی! عصرها یک چایی سنتی درلابی هتل سرو می‌کنند به قیمت ۵۰ دلار. بنده از آنجا که کلا با شاه و شاهنشاهی مشکل دارم به داخل هتل نرفتم و از همین بیرون عکس گرفتم. آن دو نفری که توی عکس می‌بینید دو همسفر من هستند و خود بنده هم بنا به برهان نظم مشغول عکاسی

Empress Hotel Victoria , BC

 چون در ایران بسیاری از سایت ها مورد مهرورزی قرار گرفته ممکن است این تصاویر برای بازدید کنندگان در ایران قابل دیدن نباشند.

 

ادامه دارد...