بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ویکتوریا، شهر گلها - سفرنامه (۲)
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

یکی از جاهای بسیار دیدنی ویکتوریا و جزیره‌ی ونکوور، باغ بوچارت است که در ۲۱ کیلومتری شمال ویکتوریا قرار دارد. خوشحالم که توانستم یک بار در زندگی ام این باغ را ببینم. البته ما شیرازیها خودمان باغ ارم داریم که حتما قشنگترین باغ دنیاست اما بالاخره آدم باید یک ذره انصاف داشته باشد... لا اقل آزاده باشد!

از سال ۱۹۰۴ خانم ژنی بوچارت مشغول زیباسازی زمینی شد که در اصل بخشی از کارخانه‌ی سیمان شوهرش بود. او با اسب و گاری چندین تن خاک مرغوب از مزارع اطراف آورد تا باغ را آباد کند. امروز بیش از ۱ میلیون گیاه در باغ و گلخانه های پشتیبان آن وجود دارد و به همین تعداد، توریست از این باغ بازدید می‌کند. در سال ۲۰۰۴ این باغ به عنوان یکی از اماکن ملی-تاریخی کانادا اعلام شد و اکنون یکی از مهم ترین جاذبه های توریستی ویکتوریا محسوب می‌شود. بهای ورود به باغ در طول سال متفاوت است . در ماه اوت (تابستان) نفری ۲۳ دلار بود. شما می‌توانید با یک بلیت دو بار از باغ دیدن کنید. مجموعه‌ی دیدنی‌های باغ بوچارت عبارتند از:

باغ سانکن sunken ، آبنمای Ross ، باغ باگ، باغ رز ، باغ ژاپنی، حوض ستاره و باغ ایتالیایی .

در بدو ورود به باغ یک آلاچیق بسیار زیبا که با گلهای رنگارنگ بگونیا و فیوشا تریین شده بود چشمهایت را نوازش می داد و تو را برای دیدن یک زیبایی بزرگتر آماده می‌کرد: باغ sunken. تنوع رنگ گلها... مسیر مارپیچ سنگفرش شده ... و دو سرو ناز که مثل دو نگهبان به تو خوشامد می‌گفتند. نهایت سلیقه‌ی بشری در تزیین باغچه ها و انتخاب رنگ گلها به کار گرفته شده بود به حدی که دلت می خواست همانجا بمانی و تنها وسوسه‌ی دیدن سایر بخشهای باغ تو را راضی به دل بریدن می‌کرد:



در انتهای باغ سانکن، فواره بسیار زیبایی بود. رقص و سماع آب بسیار دیدنی بود. انگار یک سمفونی در حال اجرا بود. نمی‌دانم شاید یک ساعت روی صندلی نشسته بودم و به رقص آب نگاه می‌کردم.



در وسط باغ فضایی برای اجرای کنسرت باز و آتش بازی وجود داشت و بعد آب نمایی با مجسمه‌ی سه ماهی Sturgeon (خاویار) و پشت آن راه باریکی بود که به یک خلیج کوچک منتهی می‌شد و می‌توانستی تصویر دریا را از لابه‌لای شاخه‌های درختان ببینی و کوهی که در دوردست مغرور و استوار خودنمایی می‌کرد...

باغ ژاپنی هم بسیار زیبا بود. درختان مینیاتوری، آبخوری‌ها، برکه‌های کوچک، آلاچیق ها و حتی فانوسهای کاغذی همه برابر اصل بودند. در این باغ خورشید را نمی‌دیدی و فقط از زیر شاخه‌های درختان رد می‌شدی، درختانی که با پیاده‌روهای باریک از هم جدا شده بودند.

و سنگهایی که در میان برکه ها گذرگاههای قشنگی ساخته بودند:

بعد از باغ ژاپنی حوض ستاره بود و پس از آن باغ ایتالیایی که شلوغی و روشنایی فراوان آن روح شرقی تو را آرام نمی‌کرد، آن هم پس از آرامش و سکوتی که باغ ژاپنی به تو داده بود.

 

برای دیدن عکسهایی از گلها و باغ می توانید به این دو لینک مراجعه کنید:

عکس گلها
عکسهای باغ

باید یادی کنم از همسفر عزیزم جناب میرزا رضا که از ابتدای دوره‌ی دبیرستان تا انتهای دوره‌ی فوق لیسانس ملازم رکاب ما بودند و سفر حقیر به غرب کانادا در اصل طفیل حضور ایشان بود که برای شرکت در یکی از همین کنفرانسهایی که ۳ تا E دارند، از گرونوبل فرانسه به ونکوور آمده بودند. می‌خواستم موقع نگارش سفرنامه‌ی ونکوور از ایشان یاد کنم اما دیدم خیلی حرف درباره‌ی ونکوور دارم و حیف است (!) و شاید اصلا فرصت نشود.

این آقا رضا در تمام ۴-۵ ساعتی که مشغول رفت و آمد بین ونکوور و باغ بوچارت بودیم یک‌بند از یافته‌ها و کشفیات خود در فرانسه می‌گفتند و مدام حکمت می‌ریختند و از مجموع فرمایشات و یاسین هایی که خواندند بنده فقط دو آیه در ذهنم مانده: یکی اینکه این فرانسویهای احمق به ۹۷ می‌گویند ۴ تا ۲۰ تا با ۱۰ تا با ۷ تا (۴*۲۰+۱۰+۷=۹۷) و دیگر اینکه پیرمردی در شهر گرونوبل هست که هر روز به کبوترها غذا می‌دهد و وقتی از خیابان رد می‌شود انبوهی از کبوترها پیرامون او حلقه‌ می‌زنند و در کنار او به پرواز در می‌آیند... خیلی تصویر قشنگی است!