بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سوغات اصفهان (2)
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زن

سوغات اصفهان (2)

در طول سفر رمانی از زویا پیرزاد را می‌خواندم : چراغها را من خاموش می‌کنم. رمان زیبایی بود، بدون تکلفهای رایج، روانکاوانه در محیطی آشنا. هفته قبل از آن هم رمان پرنده من را می‌خواندم باز هم رمانی ساده از یک نویسنده زن، به یادپرنده خودم افتادم. این شعر تکراری است اما دلم می‌خواهد دوباره بنویسم

 


غروبِ روزی از این روزها،

پرنده‌ای تنها

کنار پنجره‌ات بال بال خواهد زد

 

برایش آب بیاور

اگر دلت فوران کرد،

دانه‌ای بگذار

 

و آن پرنده معصوم

آب و دانه نخواهد خورد

اگر پرنده نمرد

بمان

دو آفتاب نگاهش کن

پس از اذان غروب

پرنده پیدا نیست

پرنده در شب گلهای چادرت جاریست