بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سیری در دیوان شمس
ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢٢ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: کتاب ، مولانا

از تهران که می آمدم در طول مسیر یا خواب بودم یا کتابی را که با خودم آورده بودم می خواندم. نام این کتاب سیری در دیوان شمس بود نوشته ی علی دشتی. در طول سفر حدود 200 صفحه از این کتاب را مطالعه کردم. اولین کتابی که از علی دشتی خواندم درباره ی خاقانی بود: « خاقانی شاعری دیر آشنا» برای من که آن روزها شیدای استواری شعر خاقانی بودم این کتاب بسیار عزیز بود. البته نویسنده نگاهی انتقادی داشت و به ویژه خودستایی های خاقانی را بر نتابیده بود.

اما نویسنده در این کتاب (سیری در دیوان شمس) به دنبال آن است که مولوی را به عنوان یک انسان استثنایی که با نبوغ و مجاهدت خود به مقامی والا رسبده است معرفی کند. به همین دلیل اعتبار بسیاری از داستانها و افسانه هایی را که درباره ی مولوی نقل شده زیر سوال می برد به ویژه داستان ملاقات او با شمس. او معتقد است که شمس، مولوی را زیر و رو نکرد بلکه او را از پله ای به پله ی بالاتر برد.

هدف دیگر این کتاب بیان تفاوتهای عظیم مثنوی با دیوان شمس است. مولوی در مثنوی یک عارف متشرع است که از قرآن و حدیث دم می زند و در دیوان شمس یک عاشق تمام عیار که همه ی احساس و ادراک خود را از آنچه که یافته است در دریای مواج موسیقی جاری می کند
کتاب نمونه های جالبی از غزلیات کلیدی دیوان شمس را به خواننده نشان می دهد و من از این بخش کتاب بیشتر لذت بردم:

تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من
همچو چراغ می جهد نور دل از زبان من...