بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

باز آمدم
ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، علامه طباطبایی ، ایران

سفر ۳۲ روزه ی من با همه ی شیرینی ها و سختی هایش تمام شد. حالا دوباره پشت میزم نشسته ام و دارم سعی می کنم خودم را با این شرایط همدما کنم و ... آسان نیست!

به تورنتو که رسیدم یک ذره برف هم روی زمین نبود. از راننده پرسیدم پس برف کجاست؟ گفت خبری از برف نبوده و حتی جمعه ی گذشته دمای هوا به مثبت ۱۰ رسید. گفتم من از سرزمین گرمی می آیم اما دو بار در آن برف بارید. حالا البته در واترلو هوا منهای ۸ است و برف باوقار زیبایی می بارد. زمستان دوباره پیدا شد!

از دوستانی که در این مدت پیام گذاشتند ممنونم و ببخشید که در یکماه گذشته کمی نامرتب بودم. برخی از دوستان را هم نتوانستم در ایران ببینم و عذر می خواهم

برادر سیاوش در شب آخر پیشنهاد دادند که ارزیابی خودم را از سفر به ایران در وبلاگ بنویسم. سعی می کنم به اختصار چیزهایی بنویسم. ما در این اقامت یکماهه 5 سفر استانی داشتیم و با مردم شهرهای مشهد، تهران، شیراز، اهواز و قم دیدارهایی داشتیم. سه چار تا از این سفرها را هم با هیات دولت خودمان رفتیم و طی سه ساعت یک میلیون مصوبه داشتیم. همه جا هم استقبال مردم پرشور بود...

فی الجمله به دنیا و به هرچیز در آن است
بسیار بخندیدم و بسیار بخندم

سفر به مشهد و قم بسیار به یادماندنی بود. حضرت استاد را در قم دیدم و چند ساعتی از محضرشان بهره بردم. ده دقیقه ای هم بر مزار علامه نشستم و دل و جانم را صفا دادم و یکی از شعرهای خودش را که همسفرم روی برگه ای نوشته بود برایش خواندم:

من به سرچشمه ی خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

فکر کنم تا سفر بعدی که چندان دور نخواهد بود از شیرینی این دیدار سرشار باشم.
راستی بهشت دل ۵ ساله شد و خودم ۲۸ ساله...