بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

حافظیه در سرما
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، حافظ ، ایران

دیشب بالاخره رفتم حافظیه. این سردترین حافظیه ی عمرم بود. با آنکه شب بود و هوا بسیار سرد، جمعیت زیادی آنجا بود. برای من که دنبال خلوتی می گشتم چندان دلخواه نبود اما از اینکه می دیدم با گذشت سالها و قرنها خورشید وجود خواجه پرنورتر از قبل می تابد و شیفتگان و شیدایان او بیشتر می شوند شادمان بودم.
تغییرات زیادی در محوطه ی آرامگاه ایجاد شده بود. بوستانی را که در غرب حافظیه  آرامگاه تنی چند از ادبا و نامداران -از جمله دکتر حمیدی شیرازی- است به محوطه ی اصلی متصل کرده اند. قهوه خانه ی سنتی را که در شمال آرامگاه حافظ بود  گسترش داده اند و حالا غیر از چای و قلیان، کباب و سوپ جو هم می فروشند. بعد از یک ساعت از حمله ی سرما به قهوه خانه پناه بردم. یک قوری چای گرفتم و دستهایم را به بدنه ی قوری چسباندم تا گرم شوم بعد از آن به زیر گنبد رفتم.

این هم سخن حافظ بود با من:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم، دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید...

ساعت از ده گذشته بود که به خانه رسیدم. تا وقتی که خوابم برد سرما در تنم بود...