بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سوغات اصفهان (1)
ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، سفرنامه

هفته قبل کلاسها که تمام شد رفتم به اصفهان. حال و هوایم حسابی عوض شد. آرامش شیرینی پیدا کردم. هوای ابری ، روزهای بارانی، باران هایی تند اما زیبا، قدم زدن در ساحل آن رود زنده، ایستادن روی پل خواجو و نگاه کردن به دستان مهربان پیرمردی که به پرندگان مهاجر غذا می‌داد. هیچ وقت اصفهان را اینقدر زیبا ندیده بودم. وقت باران آدمهایی از هر سن و سال روی پل جمع شده بودند: جوانهایی که دسته جمعی ترانه عاشقانه می‌خواندند، پیرمردی که در دستگاه شور آواز می‌خواند... پاینده باد دولت دیوانگی : آزمودم عقل دوراندیش را / بعد از این دیوانه سازم خویش را

 

بی هیچ منتّی لبم به سرودن باز شد و دستم به نوشتن:

 

 

در پرده نشسته بود از فرط حیا

 

ما آینه‌ای به دست مشغول دعا

 

او پرده گشود و عکس خود با ما دید

ما عاشق او شدیم و او عاشق ما