بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یک روز برفی شیرازی!
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، سیاست ، گارسیا مارکز

امروز روز خوبی بود. دیشب سومین باران پاییزی بارید. صبح، موقع گرگ و میش، نون سنگک کنجدی و کله پاچه خریدم. هوا سرد شده بود و باران آمیخته با برف... به تدریج برف غالب شد طوریکه روی زمین نشست. ساعت 9 از خانه بیرون آمدم. با همان دو سه سانت برف همه چیز به هم ریخته بود. تاکسی گیر نمی آمد و مجبور شدم پیاده بروم. چتر هم نداشتم. به یاد راننده ای افتادم که مرا از واترلو به فرودگاه تورنتو آورد، همانی که خیال می کرد ایران جایی پشت کوه است. وقتی به او گفتم که در ایران هم برف می بارد، پرسید برف را با چی جمع می کنید؟!

با یکی از مسوولان دانشگاه شیراز قرار ملاقات داشتم. فهمیدم که تلفنهای دانشگاه قطع شده و ظاهرا برق هم برای ساعاتی قطع شده. دانشجویان هم نامردی نکرده بودند و سر کلاس نیامده بودند. عین همین اتفاق هم دو سال قبل در ونکوور افتاد که با چند سانت برف همه چیز مختل شد.

این برف اما برای من هیجان انگیز بود. هوس کردم در محیط دانشگاه قدم بزنم. دوربینم را هم آورده بودم تا فیلم و عکس بگیرم. پایم رفت داخل یک چاله. پایم در کفش، حالت قایقی را داشت که در دریا شناور بود. سوار اتوبوس شدم و به بالای تپه رفتم. طبیعتا در ارتفاع بالاتر برف بیشتری باریده بود. روبروی دانشکده ی معارف اسلامی پیاده شدم. صحنه ی جالبی دیدم. پسرها و دخترها روی سقف دانشکده رفته بودند و داشتند مهرورزی می کردند. انگار شده بود میدان جنگ! گلوله های برف بود که از چپ و راست شلیک می شد. من هم رفتم وسط میدان و با پررویی چندتا عکس گرفتم.

تصمیم گرفتم به کتابخانه ی میرزای شیرازی بلندترین نقطه ی دانشگاه شیراز بروم. از این کتابخانه خیلی خاطره دارم. روزگاری خلوتکده ی من بود. جایی که حتی یک کتاب مهندسی هم نداشت. چون دانشجوی مهندسی بودم به من کتاب نمی دادند اما سیستم کتابخانه در آن دوران -10 سال قبل-  باز (open) بود. یکی از رفقا به من یاد داد که کاپشنی بپوشم که جیب بلند داشته باشد. من هم که عاشق کتابهای داستان و رمان بودم آنها را توی جیبم می گذاشتم و هفته ی بعد بی سروصدا برمی گرداندم. درست در آن زمان بود که آندره ژید و گارسیا مارکز را کشف کردم و اولین داستان کوتاهم را در همین کتابخانه نوشتم...

جلوی کتابخانه یک میدان جنگ دیگر بود. داشتم فیلم می گرفتم که یک دفعه توسط یک گلوله مورد مهرورزی قرار گرفتم. چند نفر معترض شدند که فیلم نگیر... برگشتم. حیف که نمی توانم عکس ها را upload کنم.

نتایج انتخابات شورای شهر را اعلام کردند. نفر اول شیراز خانمی شد که مهمترین ویژگی اش حسن خدادای بود. من می دانستم که جوانان غیور شیرازی ایشان را تنها نمی گذارند اما اول شدن ایشان را پیش بینی نمی کردم. یک تعبیرخنثی این است که بگوییم مردم پس از سوم تیر به «زیبایی» رای داده اند. نفر دوم از لیست اصلاح طلبان بود. چند نامزد مستقل هم به شورا راه یافته اند. از میان 9 نفری که به آنها رای دادم تنها 1 نفر که پزشک بود به شورا راه پیدا کرد. در انتخابات خبرگان دو نامزد اصلاح طلبان اول و دوم شدند. امام جمعه ی محترم هم به سختی پنجم (آخر) شدند.

 از نتایج شورای شهر تهران هیچ خبری نیست اما در خبرگان اکبر با نیم میلیون اختلاف با نفر بعد اول شده.