بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادداشت های فرودگاهی
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، سفرنامه

تا که عشقت مطربی آغاز کرد

گاه چنگم گاه تارم روز و شب

 

واترلو:

چهارشنبه صبح برف مفصلی بارید. خوب شد عقده به دل نماندم. در ده دقیقه همه جا سفید شد. رفتم حسابی بدون چتر و کلاه زیر برف قدم زدم. بعد به کافی شاپ غربی دانشگاه رفتم. این کافی شاپ پنجره ی بزرگی دارد که تماشای بارش برف از پشت آن خیلی دلنشین است. دانشگاه خلوت شده. هفته ی قبل از امتحانات است و بچه ها فرجه دارند.

آخرین قهوه و بیگل را خوردم. جوانها داشتند آدم برفی درست می کردند.

 

از واترلو تا فرودگاه تورنتو٬ راننده در تمام طول مسیر با من حرف می زد. می‌گفت در جوانی هیپی کوتاه مو بوده و دو بار از واترلو نا کالیفرنیا رانندگی کرده. سوالهای عجیبی درباره‌ی ایران می‌پرسید. خیال می‌کرد ایران پشت کوه است. اسم میوه های مختلف را می‌برد و می‌گفت اینها توی ایران پیدا می‌شوند؟ اولین میوه‌ای که پرسید: سیب بود. می‌خواستم دو دستی بزنم... گفتم بله ۱۲ نوع سیب داریم. خلاصه کار رسید به کیوی و آناناس و آوکادو. من هم که کم نمی‌آرم! یا می‌گفتم ۱۲ نوع داریم یا ۱۴ نوع یا اینکه یه چیزهایی شنیدم اما ندیدم چون ایران کشور خیلی بزرگیه و ... می‌دونید آخرین میوه‌ای که نام برد و به نظر خودش می‌تونست دیگه روی من رو کم کنه٬ چی بود؟ هندونه!

**********

لندن:

 در لندن هوا ۱۱ درجه بود. ابر در آسمان بود اما آفتاب تندی می تابید که عجیب بود. موقع فرود هواپیما تکانهای شدیدی داشت درست همان موقع خوابم برد. همین الان بی بی سی گفت یک ترنادو شدید در شمال غربی لندن اومده و سقف خونه ها رو خراب کرده از پنجره نگاه کردم یه بارون دم اسبی داره میاد

 

منتظر سوار شدن به هواپیما بودم که یکی از هم مدرسه ای های قدیمی رو توی ترمینال 29 دیدم. راستش دیگه از این دیدارهای ناگهانی شگفت زده نمی شم. صندلیش 25 ردیف با من فاصله داشت اما بغل دستی من جاش رو با اون عوض کرد. علوم کامپیوتر می خونه در دانشگاه سیمون فریزر در ونکوور. اینجور که تعریف می کرد اونجا هم ایرانی ریخته. پرواز خیلی برایم طولانی شد. دلم می خواست هرچه زودتر به تهران برسم. یک فرق مهم این پرواز(لندن-تهران) با پرواز قبلی (تورنتو-لندن) اینه که همه دارند با هم حرف می‌زنند حتی مهموندار ها  با مسافرها نیم ساعت صحبت می‌کنند.

 ***********************

 

 

تهران:

حالا در مهرآباد هستم. هوای تهران ۵ درجه است و باران باریده. یک بطری نیم لیتری آب خریدم از قرار ۳۰۰ تومان٬ می شود ۳۷ سنت کانادا.

 

یکی از رفقا که قرار بود دنبالم بیاد پیداش نشد و خودم به فرودگاه داخلی اومدم. خوب بالاخره رفقای قدیمی هم سرشون شلوغ شده. خودخواهیه که بخوای بخاطر تو از خواب و کار و زندگی شون بگذرن. یک رفیق قدیمی دیگه هم توی لندن بودم که بهم زنگ زد. اصرار می کرد که امشب باید به خانه ی ما بیایی گفتم که صبح زود پرواز دارم و دیروقت می رسم و ... بگذریم!

 

چه وضع آشفته ای دارد این مهرآباد مردم روی صندلیها خوابیده اند ساعت 3و 10 دقیقه بعد از نیمه شب است. دارم به آهنگی از شجریان گوش می دهم:

 

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود...

 گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

 

آن منی کجا روی؟ بی تو به سر نمی شود.

 

 دلم می خواهد هرچه زودتر به شیراز برسم.It is the most boring part of my trip

 

برای این سفر برنامه ی خاصی نریخته ام. همان پر کاهم در مصاف تندباد. دلم می خواهد یک سر بروم برای دیدن حضرت استاد به قم  و یک سر به حوالی شاهرود... همسفرم می گفت چندتا فیلم خوب هم روی پرده ی سینماهاست.

 رفیقم آمد. همدیگر را محکم بغل کردیم... بوسیدیم...صبحانه خوردیم. خیلی خوش گذشت.

*************

شیراز:

هوا ۷ درجه است. دیشب باران باریده.

 

مادر آمد با یک دسته گل نرگس! چه عطری! چه شکوهی!

 

تا تو با من زمانه با من است...

 

 

 

پی نوشت:

من رسیدم سالم و سر حالم. حالم خوب است و دارم با مادرم چای می‌خورم!