بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

و هر روز از این گفتگوها...
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: دنیا ، انسان ، سیاست

او: دوستی به من گفت: «در زندگی یا بازیساز هستی یا بازیکن یا تماشاچی». با خودم فکر کردم دیدم بازیساز که نیستم٬ بازیکن هم که نمی گذارند باشم٬ دیدم سالهاست که تماشاچی‌ام. ول کردم و  رفتم.

من: من هنوز امید ساختن دارم و  فکر می‌کنم می‌شود بازیساز بود.

او: سیستم فرسوده‌ی آنجا هرچه را بسازی خراب می‌کند. مگر فلان استاد که رتبه اول دانشکده‌ی فنی بود٬ نرفت که بسازد٬ عاقبتش چه شد؟ برش داشتند و یک شیخ بزرگوار را جایش گذاشتند تا هرچه را که ساخته خراب کند.

من: اشکال کار آن استاد این بود که مهمترین راه را برای ساختن انتخاب کرد! ریاست و اصلاح سیستم. گاهی باید راههای کم اهمیت تر را امتحان کرد. راههایی که بازده بیشتری دارند و احتمال خطر کمتری. وقتی رییس شدی قدرت بیشتری برای ساختن داری و مخالفان بزرگتری که آماده‌اند ساخته های تو را خراب کنند.

او: در کشوری که همه بلدند از در و دیوار ایراد بگیرند و غر بزنند هر کجا بروی مخالف داری. مگر آن «سید» آدم بدی بود؟ همه‌ی ما طرفدارش بودیم اما عاقبت همان اقلیت به قول خودشان ۱۵ درصدی جایش را گرفتند

من: اشکال کار آن «سید» این بود که مخالفانش را فقط تحمل می‌کرد اما هیچ تلاشی نمی‌کرد که آنها را عوض کند٬ نمی‌نشست با آنها بحث کند٬ تصورش این بود که اگر قرار باشد چیزی آنها را عوض کند آن چیز اخلاق کریمانه و صبر و تحمل است .............

و هر روز از این گفتگوها دارم