بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

گرفتارم و ...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، عاشقانه
ای طایران قدس را عشقت فزوده بال ها
در حلقه ی سودای تو روحانیان را حال ها

درست حدس زدی گرفتارم و جمعه و شنبه برایم فرقی نمی‌کند و زمان برایم تند می‌گذرد و عقربه های ساعت با هم مسابقه گذاشته‌اند و یک دنیا کار نکرده و مشق ننوشته روی سرم آوار شده و همین که روزنه‌ای برای نفس کشیدن دارم خدا را شاکر و چاکرم و چقدر دلم می‌خواهد که «این» را بنویسم و «آن» را بخوانم و یک روزم مال خودم باشد و هشت ساعت بخوابم و با تو روی آخرین برگهای پاییز قدم بزنم و شعر ناتمامم را کامل کنم و گوگرد پارسی ببرم به چین و کاسه‌ی چینی ببرم به روم و دیبای رومی ببرم به هند و ...
و بوی ایران به مشامم می رسد و خدا را چه دیدی شاید خواجه حافظ مرا بطلبد و شما علی الحساب با همان بیت بالایی حال کن که خیلی باحال است و مرا ببخش و خیلی چیزهای دیگر

و  بیل می‌زنم و بیل می‌زنم و هنوز در من پرنده‌ای هست که آواز می‌خواند!

د