بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ادمونتون٬ شهر آفتاب- سفرنامه (۳)
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

 

بعد از چار پنج ساعت قدم زدن در مرکز خرید غرب ادمونتون و مالگردی به سیاحت مرکز شهر رفتیم.

ادمونتون پایتخت جشنواره ها:
در طول سال جشنواره های متعددی در ادمونتون برگزار می شود. این شهر جشنوارهِ فیلم و موسیقی معروفی دارد. در آن دوران که ما را وقت خوش بود جشنواره ی فرینج fringe در حال برگزاری بود که نوعی تئاتر ساده (یا معرکه گیری) محسوب می شود. معروفترین جشنواره ی فرینج دنیا در ادینبورگ و آدلاید برگزار می شود.


قسمتی از برنامه ها در محیط سربسته اجرا می شد که تقریبا همه ی بلیتها پیش فروش شده بود. در گوشه و کنار محل دایمی جشنواره بساط معرکه گیران پهن بود که عمدتا به تردستی، حرکات آکروباتیک و مطربی می پرداختند. خلایق گرداگرد معرکه گیران حلقه زده بودند و آنها را بر سر ذوق می آوردند. بیشتر معرکه گیران می گفتند که ما حرفه ای هستیم یعنی درآمد ما از طریق همین کارها تامین می شود و از جماعت می خواستند که یک 20 دلاری یا 10 دلاری در کیسه بیندازند و البته به زیر 5 دلار راضی نمی شدند. یکی از آنها می گفت اگر می خواهید لونی (1 دلاری) یا تونی (2 دلاری) بیندازید پیش خودم بیایید تا یک 5 دلاری به شما بدهم چون ظاهرا شما از من محتاج ترید! بعضی گروهها از استرالیا و اسکاتلند آمده بودند و کارشان واقعا عالی و حرفه ای بود از جمله شعبده بازی که یک 20 دلاری را که یکی از بینندگان امضا کرده بود از داخل لیمویی که از قبل به یکی از حضار داده بود در آورد . پارکینگ روبروی محل جشنواره خاکی و افتضاح بود. از دوستم پرسیدم اینها که خیلی پولدارند چرا اینقدر پارکینگ افتضاحی دارند؟ گفت آدم وقتی پولی را با سختی به دست می آورد دلش نمی آید آن را خرج کند و درددل می کرد که حتی در تخصیص بودجه ی تحقیقاتی به دانشگاه هم سختگیری می کنند.

عکس زیر را شخص خودمان گرفتیم و خلایق ادمونتون را در حال لهو و لعب نشان می دهد. عکس بالایی را هم شخص خودمان گرفتیم. نبودید ببینید آن بالایی چه پشتک وارویی می زد و بیچاره پایینی پایش در هفت هشت تا تله گیر کرد. این تصویر بالایی تصویری از حقیقت زندگی است! بدون شرح!



مردم شناسی:
در اینجا باید اشاره کنم که اهالی ادمونتون مردمی مهربان و اجتماعی و شاد هستند. حتی رنگ لباسهای مردم هم شاد است. شهر زنده است – البته نه به اندازه ی مونترال ولی جو سالم و تمیز تری دارد- دوستم می گفت وقتی داری در مغازه خرید میکنی مردم بدون مقدمه سر صحبت را با تو باز می کنند. او این برخورد را ناشی از روحیه ی روستایی مردم آلبرتا می دانست. مردمی که فرزندان مزرعه و گندمزارند.

در انتاریو اصلا وضع اینگونه نیست. بعد از مدتی زندگی در این بخش کانادا به این نتیجه می رسی که مردم سرد هستند. تنها پیرمردهایشان خوش صحبت هستند و ... بعد زنان میانسالشان. اما جوانان اینحا را با یک من عسل هم نمی شود خورد. اگر 5 ساعت بغل دستشان باشی بیشتر از 5 کلمه با تو صحبت نمی کنند. نسل جوان اینحا نسل Ipod و Mp3 player است. گاهی به اینها می گویم نسل هدفون! یکی از استادهایم می گفت من فکر می کنم که نسل بعدی ما با هدفون از مادر متولد می شود. هدفون جزئی از شخصیت و فرهنگ جوانان اینجا شده

در ایالتهای دیگر کانادا وضع به این بدی نیست. مردم نوآسکوشیا و نیو فونلند بسیار گرم و خوش برخورد هستند. یک بار داشتم با هواپیما از کالگری به تورنتو می آمدم. جوانی بغل دستم نشست. فورا سلام کرد و آدامس تعارف کرد. اولین جمله ای که گفتم این بود که تو اهل انتاریو نیستی. طرف حیران گفت از کجا فهمیدی... اهل نوآسکوشیا بود و تا پایان پرواز 4 ساعته کلی گپ زدیم.

مرکز شهر:
مرکز شهر ادمونتون زیبا و چشم نواز است. رودخانه ی ساسکاچوان که – شبیه کارون- پر و پیچ و خم است شهر را به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم می کند (دو تا از این پیچ ها کاملا U شکل هستند). این رودخانه رونقی به شهر داده و کمربند سبزی ایجاد کرده. ساختمانهای بالای رودخانه بسیار گران هستند. در پایین رودخانه دانشگاه آلبرتاست و چند پل ابن دو بخش شهر را به هم وصل می کند. پل قشنگی بود که به آن High Level Bridge می گفتند. می توانید حدس بزنید که یک پل دیگر هم داشتند به اسم Low Level Bridge. نباید توقع داشته باشید که نامگذاری ها در کانادا تابع نبوغ خاصی باشد. بیشتر نامها و نشانه ها در سرزمین برف، یا میراث سرخپوستان هستند یا توصیف کننده واقعیت ظاهری شیء. (در آمریکا هم وضع چندان بهتر نیست مثلا شهری دارند به اسم long beach).

این عکس پایینی را از یک جایی دزدیده ایم. اهلی شیرازی یک شعری دارد که می گوید «مال کافر بر مسلمان شد حلال». ما هم چون اهل شیراز هستیم در این مساله از ایشان تقلید می کنیم... نشد ما یک متنی بنویسیم و اسم شیراز را نیاوریم!
(این عکس مرکز شهر ادمونتون را در راه شب نشان می دهد. عکسهای زیادی از ادمونتون و سفرهای دیگر دارم و سعی می کنم به تدریج در آلبوم عکسها بگذارم)


و شب فرصت شیرینی بود برای گپ زدن و تجدید دیدار با دوست عزیز و سفرکرده ای که جای خالی اش را در واتراباد بسیار احساس می کنم و شاید دلیل اصلی این سفر دیدار او بود...