بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

داستان فرزند هارون
ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: کتاب ، اخلاق

در کتاب معراج السعاده تالیف ملا احمد نراقی آمده است که: هارون الرشید -پادشاه بی‌رحم و سفاک عباسی- پسرى داشت که بسیار با او متفاوت بود و آستین بى نیازى برملک و مال افشانده و پشت پاى بر تخت و تاج زده بود. او جامه کرباس کهنه می‌پوشید و با قرص نان جوى روزه خود را می‌گشود. روزى پدرش با وزرا و اکابر و اعیان نشسته بودند که آن پسر با جامه کهنه و وضع ساده از آن موضع گذر نمود.جمعى از حضار با هم گفتند: که این پسر، سر امیر را در میان پادشاهان به ننگ فرو برده، مى باید امیر او را از این وضع ناپسند منع نماید.

این گفت و شنود به گوش هارون رسید، پسر را طلبید و از روى مهربانى زبان به نصیحت او گشود. آن جوان گفت: اى پدر! عزت دنیا را دیدم و شیرینى دنیا را چشیدم، توقع من آن است که: مرا به حال خود گذارى که به کار خود پردازم و توشه راه آخرت را سازم. مرا با دنیاى فانى چه کار و از درخت دولت و پادشاهى مرا چه ثمر؟ هارون قبول نکرد و اشاره به وزیر خود کرد تا فرمان ایالت مصر و حدود آن را به نام او بنویسد.

پسر گفت: اى پدر! دست از من بدار و گرنه شهر و دیار را  ترک می‌کنم. هارون گفت: اى فرزند! مرا طاقت فراق تو نیست، اگر تو ترک وطن گویى، مرا روزگار بى تو چگونه خواهد گذشت؟ گفت: اى پدر! ترا فرزندان دیگر هست که دل خود را به ایشان شادکنى و اگر من ترک خداوند خود گویم من کسى به جاى او نخواهم یافت که او را بدلى نیست.

 پسر دید که پدر دست از سر او بر نمى دارد نیمه شبى خدم و حشم را غافل کرد و از پایتخت (بغداد) فرار کرد و تا بصره هیچ جا قرار نگرفت و بجز قرآنى از مال دنیا هیچ نداشت. در بصره  تنها روزهای شنبه مزدورى (کارگری) می‌کرد و  یک درهم و یک دانگ اجرت می‌گرفت و در تمام هفته با آن زندگی‌اش را می‌گذراند و مشغول عبادت خدا بود.

ابو عامر بصرى گوید: دیوار باغ من افتاده بود، به طلب مزدورى که گل کارى کند، از خانه بیرون آمدم، جوان زیبارویى را دیدم که آثار بزرگى از او ظاهر بود و بیل و زنبیلى درپیش خود نهاده، تلاوت قرآن مى کرد. گفتم: اى پسر! مزدورى مى کنى؟ گفت: چرا نکنم که از براى کارکردن آفریده شده ام. بگو مرا چه کار خواهى فرمود؟ گفتم: گل کارى.گفت: به این شرط مى آیم که یک درهم و دانگى به من اجرت دهى، و وقت نماز رخصت فرمایى.قبول کردم و وى را بر سر کار آوردم. وقتی شب شد دیدم کار ده مرد کرده بود و دو درهم از کیسه بیرون آوردم که به او بدهم قبول نکرد و همان یک درهم و دانگ را گرفت و رفت.

روزى دیگر، باز به طلب او به بازار رفتم او را نیافتم احوال پرسیدم گفتند: غیر از شنبه کار نمى کند. کار خود را به تعویق انداختم تا شنبه شد. چون روز شنبه به بازار آمدم، همچنان وى را مشغول قرآن خواندن دیدم، سلام کردم، و او را به مزدورى خواستم او را برداشتم و به سر کار آوردم و خودم از دور مواظبت می‌کردم، گویا از عالم غیب او را کمک مى کردند. چون شب شد، خواستم وى را سه درهم دهم، قبول نکرد و همان یک درهم و دانگ را گرفته و رفت.

شنبه سوم، باز به طلب او به بازار رفتم او را نیافتم از احوال او پرسیدم؟ گفتند:سه روز است که در خرابه‌اى بیمار افتاده. شخصى را التماس کردم مرا نزد او برد. چون رفتم دیدم در خرابه بى درى بى هوش افتاده و نیم خشتى در زیر سر نهاده، سلام کردم چون در حالت مرگ بود التفاتى نکرد. بار دیگر سلام کردم مرا شناخت سر او را بردامن گرفتم مرا از آن منع کرد و گفت: این سر جز خاک سزاوار چیزی نیست. سر او را بر زمین گذاردم دیدم اشعارى چند به عربى مى‌خواند. گفتم: وصیتى نداری؟ گفت: وصیت من به تو آن است که: چون وفات کنم روى مرا بر خاک گذارى و بگویى پروردگارا! این بنده ذلیل تو است که از دنیا و مال و منصب آن گریخته و رو به درگاه تو آورده است که شاید او را قبول کنى.  پس به فضل و رحمت خود او را قبول کن و ازتقصیرات او درگذر. و چون مرا دفن کنى جامه و زنبیل مرا به قبر کن ده. و این قرآن و انگشتر مرا به هارون الرشید رسان و به او بگو: این امانتى است از جوانى غریب. و این پیغام را از من به وى گوى: «لا تموتن على غفلتک » .یعنى: «زنهار بر این غفلتى که دارى نمیرى » .این گفت و جان به جان آفرین سپرد.