بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

جاه‌طلبی Ambition
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: انسان ، ادامه تحصیل ، زندگی در غرب

جاه طلبی در فارسی معنای مثبتی ندارد اما در زبان انگلیسی یک مفهوم مثبت و قابل احترام است. منظور من از جاه طلبی همان Ambition است که فرهنگ آریان‌پور آن را «بلند همتی، جاه طلبی، آرزو» ترجمه کرده و لغتنامه‌ی کمبریج در تعریف آن می‌گوید:

 a strong desire for success, achievement, power or wealth: یعنی علاقه و میل شدید برای موفقیت٬ پیروزی٬ قدرت یا ثروت. اوایلی که به کانادا آمده بودم مثل همه دنبال یک موضوع مناسب برای تحقیق دکترا می‌گشتم. سراغ هر موضوعی که می‌رفتم یکجایش ایراد داشت. بعضی موضوعات خیلی تئوری بودند. بعضی ها به امکانات عملی احتیاج داشتند که در دانشگاه ما نبود٬ بعضی ها نیاز به سرمایه‌گذاری زیاد داشتند  ... یک روز خسته از پرسه زدن‌ها و به نتیجه نرسیدن‌ها پیش استادم رفتم. گفتم من تصمیم گرفته‌ام روی یک موضوع معمولی کار کنم. استاد پرسید چرا؟‌ گفتم من که نمی‌خواهم جایزه‌ی نوبل بگیرم ... نگاهی به من کرد و با لحنی پدرانه گفت : "پس امبیشن‌ات چی می‌شه؟ جاه‌طلبی‌ات کجا رفته؟ "حالا هم هر وقت تیشه‌ی تحقیق‌ام به سنگ می‌خورد (درست مثل همین الان!) به یاد این جمله می‌افتم...

یک آقای احتمالا چینی مدتی است پیشنهاد یک کار تحقیقاتی مشترک داده... اینکه می‌گویم احتمالا چینی به خاطر اینه که انگلیسی رو خیلی خوب صحبت می‌کنه٬ چشمهاش هم بادامی نیست٬ صورتش هم مثل دایره گرد نیست٬ دماغش هم بفهمی نفهمی به خودمان برده! فوق لیسانسش در زمینه‌ی هوش مصنوعی بوده... بنده‌ خدا آمد یک ساعت رطب و یابس بافت که این کار رو بکنیم.. آن کار را بکنیم... شرکت بزنیم... مقاله چاپ کنیم.. network درست کنیم . اولین قرارمان ساعت ۸ بود یعنی نیم ساعت بعد از افطار.

لیوان چای را نزدیک لبم برده بودم که در زد. خلاصه از ثواب افطار اول وقت محروم شدیم. بهش گفتم هفته‌ی بعد ساعت هشت و نیم بیا. یک ربع به هشت آمد! خدا وکیلی تا حالا شده ما ایرانی‌ها وقتی با یک کسی قرار داریم ۲ دقیقه زودتر بیاییم؟ بگذریم آقا! قرار شد من یک مساله‌ی میدانی را که راه حل کلاسیک دارد و خودمم هم در این زمینه یک روش جدید دارم  برایش تعریف کنم و او یک راه حل غیرکلاسیک با استفاده از روشهای هوش مصنوعی برایش پیدا کند. پیشنهاد دادم اول برود توی اینترنت یه کم بیل بزند ببیند این موضوع قبل از ما به عقل کسی رسیده یا نه؟ امشب دوباره قرار داشتیم. فهمیدم بیچاره هفته‌ی قبل تورنتو بوده و از آنجا خودش را به دانشگاه ما رسانده. یعنی 120 کیلومتر رانندگی کرده تا به قرار برسد. یک مقداری بحث کردیم من هم کمی در زمینه‌ی هوش مصنوعی مطالعه کرده بودم. چندتا روش پیشنهاد کردم اما اون معتقد بود که این روشها ۱۰ سال قدمت دارند و باید دنبال یک روش جدیدتر باشیم. یک ساعتی که بحث کردیم یک دفعه زد به صحرای کربلا... می‌گفت من توی دوره‌ی فوق نتونستم مقاله چاپ کنم و خیلی احساس کمبود  می‌کنم. دوست دارم دکترا بخوونم اما از طرفی دلم نمی‌خواد استاد دانشگاه بشم یعنی پایین ترین شغلی که توی ذهنم دارم استادی دانشگاهه. می‌گفت می‌دونی گاهی یه چراغ توی ذهنم روشن می‌شه (گفتم خدا رحم کنه لابد بعدش می‌خواد بگه یه هاله‌ی نور دور سرم می‌بینم بعدش هم میگه می‌خوام دنیا رو اداره کنم!)

یه سوال بی جواب دارم. چطور می‌شه دو نفر از جایی مثل استانفورد فارغ‌التحصیل بشن و فقط تئوری خونده باشن اما بعدش یه شرکت بزنن و کارشون بگیره و پولدار ترین آدمهای دنیا بشن (احتمالا منظورش موسسان Google بودن) به نظرم اینجور آدمها شهود (intuition) دارند!

گفتم به نظر من شهود حاصل دانایی و تمرین زیاد هست مثلا تو نمی‌تونی امواج الکترومغناطیس رو ببینی اما وقتی ۱۰ سال با  الکترومغناطیس سروکله بزنی و ریاضیات مساله رو بدونی دیگه به شهود می‌رسی و می‌تونی با دستت خطوط میدانهای الکترومغناطیسی رو توی هوا رسم کنی. اما اینجور آدمهایی که اشاره کردی سه تا ویژگی مهم دارند ۱) درک درستی از نیازهای جامعه دارند ۲) شجاعت و قدرت ریسک دارند و ۳) حس جاه‌طلبی دارند و به اون چیزی که دارند راضی نیستند...

این نظر من بود. شما چی فکر می‌کنید؟