بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادی از مادر مهین
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۸ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: مادر ، ایران

این روزها زیاد به یاد گذشته می‌افتم. خاطرات خانه‌ی قدیمی٬ همسایه‌های قدیمی٬ دوستان قدیمی٬ دانشجوهای قدیمی ... در ذهنم زنده می‌شود ٬ موجی از شادی و اندوه و حسرت مرا برای لحظاتی در خود غرق می‌کند و تا به ساحل می‌رسم موج دیگری مرا به عقب می‌برد. چند شب پیش زنگ زدم به مادر. نماز صبحش را خوانده بود و تازه خوابیده بود. حسابی با او حرف زدم. در این مدت که از او دورم هیچوقت اینقدر طولانی با او حرف نزده بودم. جزئی ترین اتفاقاتی را که رخ داده بود برایش تعریف کردم. احوال همه‌ی فامیل را پرسیدم. تک تک اسم می‌بردم و مادر می‌گفت که همه خوبند: فلانی دانشگاه قبول شده٬ آن یکی خانه خریده٬ دیگری ازدواج کرده ... تا رسیدم به مادر مهین... مادر سکوت کرد. گفت چند مدت پیش جراحی کرد. دوباره سکوت کرد. به طرز ناشیانه‌ای می‌خواست موضوع بحث را عوض کند و نتوانست: سه ماه پیش ...به تو خبر ندادیم ...  نمی خواستیم تو را ناراحت کنیم... پشت گوشی گریه‌ام گرفت. این مادر مهین خیلی خانم خوبی بود٬ مهربان٬ کدبانو٬ خانه‌اش مثل دسته‌ی گل تمیز بود٬ پر از گلدان و گل بود٬ شیرینی‌های خانگی‌اش حرف نداشت... همسرش که پسرعمه‌ی مادرم بود خیلی آدم شوخ و مهربانی بود. قیافه‌اش بسیار شبیه پدربزرگم بود و همانقدر شیرین زبان و دوست داشتنی. خیلی قوم و خویش-دار بود. از آن سر شهر راه می‌افتاد دو سه تا اتوبوس عوض می‌کرد تا به خانه‌ی ما بیاید و احوال ما را بپرسد. بچه که بودیم کلی سر به سر من و خواهرم می‌گذاشت. خواهرم را در خانه فروغ صدا می‌زدیم اما او به شوخی می‌گفت دروغ. خواهرم عصبانی می‌شد و او می‌گفت من هر وقت لیموشیرین می‌خورم زبانم می‌گیرد و به جای ف می‌گویم د !

مادر مهین هم در خوبی و مهربانی رقیب همسرش بود. بی‌ادعا بود٬ پز نمی‌داد٬ ساده و خاکی بود٬ غیبت کسی را نمی‌کرد٬ در یک کلام دوست داشتنی بود.

می‌ترسم... می‌ترسم که با رفتن قدیمی‌ها اخلاق ها و ارزش‌های خوب هم از جامعه‌ی ما برود.