بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بهار باشم یا سنگ؟
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

این روزها فقط به سپری شدن زمان می‌اندیشم. به جز لحظه‌های تدریس که از مصیبتهای این زندگی نادلخواه و نادلپذیر رها می‌شوم مابقی لحظه‌هایم مجرم وار زیستن است. کاش نسیمی می وزید و این هوای شرجی را زیرورو می‌کرد. شاید امشب باران بارد. فردا به تهران می‌روم به شوق دیدن آخرین حلقه‌های زنجیر معرفت.

این شعر را بهمن ۷۴ سرودم وقتی برای کنکور درس می‌خواندم 

دلم گرفته از این لحظه های تیره و تنگ

مرا ببر به تماشای لحظه های قشنگ

بیا و از دل چشمان خود ترانه بریز

دلم گرفته از این شعرهای بی آهنگ

هنوز دامنم از لکه‌های تیره تهی است

هنوز ساده ترینم در این هزاره رنگ

اسیر عادت و تکرار می‌شوم یکروز

و محو می‌شوم آخر در این هزاره رنگ

چه عقده ها که کمین کرده در فضای دلم

چه بغضها که به دامان سینه ام زده چنگ

بهار باشم یا سنگ؟ مشکلم این است

دریغ! با دل سبزم هنوز دارم جنگ