بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

اول مرا سیراب کن
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ٧ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سعدی


ز اندازه۱ بیرون تشنه‌ام٬ ساقی بیار آن آب را!
اول مرا سیراب کن وآن گه بده اصحاب را
مقدار۲ یار همنفس چون من نداند هیچ کس
ماهی که در خشک۳ اوفتد قیمت بداند آب را۴ ...

پی نوشت ها:

۱- برای رعایت وزن باید این‌گونه بخوانید: zan-da-ze

۲- مقدار: ارزش

۳-خشک : خشکی- یعنی ماهی تا وقتی داخل دریاست قدر آب را نمی‌فهمد. همین که به خشکی افتاد تازه ارزش آب را می‌فهمد. حکایت دوستان همنفس هم همین‌طور است٬ تا وقتی دور و برت شلوغ است قدرشان را متوجه نیستی. وقتی ارزششان را می‌فهمی که تنها شده باشی.
۴- این دو بیت را نوشتم در پاسخ نامه‌ی محبت آمیزی دوستی که دیروز ِ مرا زیبا کرد. نوشته بود: نوشته‌های تو را می‌خوانم و خیلی هم دست خالی بر نمی‌گردم. از شادی تو شاد و با اندوه تو غمگین می‌شوم و با رقابت تو قرین هیجان... و با این بیت نامه را تمام کرده بود:

گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست

۵ و ۶ و ۷ و... - خوشحالم. از دیده رفته‌ایم ولی از بعضی دلها نه. قابل توجه دوستانی که مشغول زن و زندگی و گرفتار امورات مهمی مثل هندوانه خوردن با باجناقشان هستند! دلتنگ همه‌ی شما خوبانم و به امید روزی که با دست پر برگردم به همین مملکت شلم شوربای ِبی‌حساب و کتاب خودمان!