بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نامه‌ای به دوست تازه‌ی من
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نامه ، انسان ، حسب حال

سلام!
حس می‌کنم تا به حال مرا در این دنیای مجازی پیدا کرده‌ای  و به این صفحات سر می‌زنی. من ده دقیقه صحبت رو در رو را به ده صفحه نامه‌ی دورادور ترجیح می‌دهم، اما در آن چند روز فرصتی برای یک مکالمه‌ی خلوت فراهم نشد. حالا هم که چند هزار کیلومتر بین ما فاصله افتاده خودم را سرزنش نمی‌کنم، چرا که به تجربه دریافته‌ام اگر قرار باشد دو نفر اثری بر روی هم بگذارند، دنیا آنقدر کوچک هست که آنها را به هم برساند. من هم مثل تو از دنیایی که مرا در آن گذاشته‌اند لذت چندانی نمی برم و اگرچه می‌خندم و می‌خندانم، دوچندان دلتنگم. تقریبا دو سال قبل بود که فهمیدم این دلتنگی تا آخر عمر رفیق من خواهد بود و باید تحملش کنم. نه گندم حوا برایم طعمی داشت و نه حنای آدم برایم رنگی... نه! به پوچی نرسیده‌ام و برعکس سراسر زندگی را هدفمند می‌بینم اما در این جاده ی دشوار و نفس گیر که پر از راهزنان نقاب دار است هرکسی باید خودش بار خودش را ببرد... امیدوارم نامحرمی این جملات را نخواند و نگوید پس انسانیت و کمک به همنوع چه می‌شود؟ و نپرسد که لیلی داستان تو زن بود یا مرد؟ من از دنیای دیگری سخن می‌گویم... کار و تلاش بسیار اندکی بار این دلتنگی را سبک می کند و نیز احساس مفید بودن
تو بسیار بیشتر از آنچه غرورت  می‌گوید ارزش داری و همین ارزش مرا به نگارش این «اسرارنامه» واداشته. کاش می توانستم گوشه‌ای ازاین پرده را کنار بزنم...

راهی است پر از رهزن وان گوهر جان با من
او یونس و من ماهی او یوسف و من چاهم...

گاهی مجبوری خودت را کوچک کنی آنقدر کوچک که در قفس انسانهای بزرگ بگنجی. ایرادی ندارد، اما فراموش نکن که به تو بال داده اند و پرنده تر از مرغان هوایی هستی. ما را به این جنگل بزرگ -که به زیبایی نام دنیا را بر آن نهاده اند- فرستاده‌اند تا رازی را کشف کنیم. دریغا و دردا که این راز هر روز پیش چشمان ماست و از کشف آن ناتوانیم! این راز خود ماییم.
من از یافتن کسی که زبانم را بفهمد ناامید شده‌ام و  انگار توانایی تاثیرگذاری بر محیط اطرافم را از دست داده‌ام. گاهی تا نیمه در سراب فرو می‌روم اما هنوز آب را به یاد دارم و عطش را که میراث پدران پاک ماست. گاهی به خواب می‌روم اما همین عطش بیدارم می‌کند: عطش بادیه! کاش اهل شعر و شاعری بودی تا این صفحه را از گلهای گلستان و رایحه‌ی بوستان پر کنم!
دوست تازه‌ی من
هوای شهری که تو در آن زندگی می‌کنی گاهی عجیب ابری می‌شود ولی به هزار و یک دلیل آفتاب هست. نگو که من با آفتاب سر و کاری ندارم:

گر بگوپم که مرا با تو سروکاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد: کاری هست

این که نوشتم مقدمه‌ای بود و اصل نامه...؟ تنها خدا می داند کی نوشته خواهد شد.
به امید دیدار
مسیح