بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بر ساحل اقیانوس ۶ - سفرنامه
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب

صبح سه شنبه در کنفرانس IMS ارایه‌ی مقاله داشتم. ساعت ۷ قرار بود با روسای نشست صبحانه بخوریم و با هم آشنا شویم . من ساعت 5 از خواب بیدار شدم تا روی presentaion کار کنم. ساعت ۷ به پذیرش هتل گفتم برایم تاکسی بگیرند. طرف گفت اینجا مرکز شهر سن فرانسیسکو است و کافی است دست تکان بدهی تا تاکسی ها برایت ترمز کنند. من ده دقیقه دست تکان می دادم ودریغ از یک وانت بار! پیاده راه افتادم٬ هفت ونیم به محل کنفرانس رسیدم. روسای نشست را پیدا کردم و خودم را معرفی کردم. هدیه ای به من دادند و به سمت سالن رفتیم تا فایل ها را روی کامپیوتر بریزیم. یکی از روسای نشست فارغ التحصیل دانشگاه خودمان -واترلو- بود و خیلی تحویل گرفت تا فهمید ایرانی هستم پرسید که از دانشگاه شریف آمده ای؟
رفتم یک قهوه خوردم و برگشتم دیدم استادم وارد سالن شده و در همان ردیفهای اول نشسته. رسم خیلی خوبی در اینجا هست که استادها در هنگام ارایه‌ی مقاله‌ی دانشجوهایشان حاضر می‌شوند. این کار علاوه بر تشویق و دلگرمی دانشجو٬ باعث می‌شود که بحث‌های علمی جالبی بعد از ارایه مقاله شکل بگیرد. گاهی هم کار به دعوا می‌کشد که خیلی تماشایی است. من سومین مقاله بودم. چند سوال خوب از من پرسیدند که جواب دادم. بعد از نشست هم مهندسی آمریکایی که در مالزی کار می کرد سراغم آمد و سوالاتی پرسید. برنامه ی بعدی افتتاحیه بود چند سخنرانی و اهدای جوایز.
رییس کنفرانس می‌گفت ۹۸۵ مقاله برای این کنفرانس ارسال شده که فقط ۵۱ % آن پذیرفته شده - این کنفرانس کلا به سخت گیری و عمل گرایی معروف است و دو نفر از استادان خودم هم مدام به من می گفتند که شانس پذیرش مقاله‌ی تو کم است. رییس شرکتWiMax اولین سخنران کلیدی افتتاحیه بود. حرف حسابش هم این بود که اینترنت سیار حرف اول را در آینده ی مخابرات خواهد زد. بعد هم استادی از برکلی درباره ی نانوتکنولوژی صحبت کرد که تقریبا هیج نکته ی تازه ای در سخنان ایشان نیافتم.
 در این مراسم از پروفسور اولابی استاد دانشگاه میشیگان تقدیر شد. این پروفسور اولابی کتابی در زمینه ی الکترومغناطیس نوشته که در بیشتر دانشگاههای دنیا تدریس می شود و به چاپ هفتم هم رسیده. من بهار سال گذشته در تدریس این کتاب سهیم بودم و یکی دو اصلاحات به نظرم لازم رسیده بود. بعد از افتتاحیه دوان دوان سراغ پروفسور اولابی رفتم. خودم را معرفی کردم و پیشنهادهایم را دادم پروفسور با گشاده رویی تمام سخنم را شنید و اگرچه با من موافق نبود اما گفت حتما در اولین فرصت نگاه دیگری به کتاب می اندازد. حسابی هم تشکر کرد. فروتنی و ادب این بزرگمرد که کتابش در همه ی دنیا تدریس می شود، برایم بسیار دلنشین بود.

Dr Fawwaz Ulaby  دکتر فواز اولابی

نمایشگاه جانبی این کنفرانس با حضور۵۰۰ شرکت برگزار شده یود که دو روز تمام برای بازدید آن وقت لازم داشتی.  در حین بازدید سوالی از مسوولان یک غرفه‌ی نرم افزاری پرسدم. رفتند پیرمردی را آوردند و با هم مشغول بحت شدیم. شاید یک ساعتی بحث کردیم و به نتایج جالبی رسیدیم. بعدا فهمیدم که  بنده خدا استاد دانشگاه بوده و جایزه‌ی سالانه‌ی انجمن مایکروویو را هم برده.

عصر دکتر رماهی یکی از استادهایم را دیدم و بیش از سه ساعت با هم به گشت و گذار در شهر پرداختیم. محله‌های مرکزی شهر سن فرانسیسکو کثیف بودند و  -با عرض معذرت-  بوی شاش می‌دادند. یک بار هم مردی جلوی ما ظاهر شد و گفت: آقایان با اجازه‌ی شما من می‌خواهم به آمریکا بشاشم. بعد هم همانجا کشید پایین و مشغول قضای حاجت شد! در یکی از محله ها دکتر رماهی پرچمهای ۷ رنگی را به من نشان ‌داد و ‌گفت می‌دانی اینها برای چیست؟ گفتم شاید یک فستیوال در حال برگزاری است خندید و گفت مگر نمی‌دانی سن فرانسیسکو پایتخت ... ۱هاست.

دکتر ۲۶ سال در آمریکا زندگی کرده آخر کار هم خسته شده و به کانادا آمده. این قدم زدن چند ساعته فرصت شیرینی شد برای بحث کردن درباره‌ی اسلام٬ دموکراسی٬ کاپیتالیسم و حتی اشعار حافظ و خیام ... خانه‌های قدیمی زیبایی در طول مسیر می‌دیدیم در کنار ساحل استراحت کردیم و بعد به مرکز شهر برگشتیم و در همان رستوران پاکستانی شام مفصلی خوردیم به حساب دکتر!  

Dr Ramahi in San Francisco

۱- به جای ۳ نقطه قوم لوط را بگذارید!