بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز مسابقه
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

امروز روز مسابقه است. 15 مقاله به بخش نهایی راه یافته اند که  11 تای آنها از خود آمریکا هستند. یک نفر هم از اسرائیل آمده که اسمش کاتساو (قصاب) است و شايد ايرانی‌الاصل باشد. يک ايرانی ديگر هم البته هست. رقبای بسیار گردن کلفتی دارم عنوان مقالات را که نگاه می کردم همه به نظر بسیار جالب می رسیدند. هر کدام از ما یک پوستر آماده کرده‌ایم و در یک جلسه ی چهار ساعته باید نظر داورها را جلب کنیم. تنها ویژگی کار من در مقایسه با دیگران بدیع بودن آن است. مابقی کارها اصلاح يک روش يا يک ساختار مرسوم است.

ببینیم تا اسب اسفندیار
سوی آخور آید همی بی سوار
و یا باره ی رستم جنگجوی
به ایوان نهد بی خداوند روی

مقاله‌ی ديروز هم خوب بود. آخر جلسه يک نفر آمد و سلام کرد. يکی از دوستان دوره‌ی فوق بود که چهار سال نديده بودمش. گفت که رفته بوده ژاپن برای دکترا و به تازگی هم دفاع کرده. حرفهای جالبی می‌زد. شب هم رفتم شبگردی. اينجا ساعت ۹ که می‌شود. شهر به خواب می‌رود. آلبوکرکی نه مثل سياتل شهر تميز و مدرنی است٬ نه مثل سن فرانسيسکو پر از ساختمانها و آدمهای عجيب و غريب است و نه مثل لس آنجلس پر از ماشين های گران قيمت. اينجا آدم بور و بلوند يا آدم اتوکشيده پيدا نمی‌شود. قيافه ها هم سرخ‌پوستی يا مکزيکی است٬ زحمت کشيده و آفتاب خورده. همه‌ی نامگذاريها به زبان اسپانيايی است و تابلوهای دو زبانه هم کم نيستند.

يک جاهای شهر از جنوب تهران هم درب و داغون تر است. باران که می‌بارد خيابانها پر از چاله‌های آب می‌شوند