بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

زیر پل سید خندان (۲)
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: تهران

منصور راننده‌ی خطی آزادی- سیدخندان بود. البته بعدها فهمیدم که کارمند دولته و مسافرکشی شغل دومشه. این رو می‌شد از طرز لباس پوشیدنش هم فهمید. معمولا کت خاکستری رنگی تنش بود٬ شلوار پارچه‌ایش هم خط اتو داشت. ماشین منصور پیکان سفیدرنگ مرتبی بود که هم صندلی‌هاش روکش داشت هم بوی بد نمی‌داد. بیشتر عصرها و غروبها منصور رو توی ایستگاه می‌دیدم. چند بار هم صبح خیلی زود سوار ماشینش شدم٬ معمولا هم یه بربری تاشده زیر داشبوردش بود. بوی نون بربری من صبحانه نخورده رو دیوونه می‌کرد. یه بار بهم تعارف زد من هم  روش رو زمین ننداختم. 

سوار ماشینش که می‌شدی نه نوار مجاز می‌ذاشت نه نوار غیر مجاز. اگه مسافرا از این مردهای عصاقورت داده یا زنهای هفت قلم آرایش کرده نبودن خودش شروع می‌کرد به حرف زدن. مسافرا هم باهاش هم‌صحبت می‌شدن. توی بحث کردن غد نبود کوتاه می‌اومد و حق رو به دیگرون هم می‌داد. آدم از حرف زدن با اون لذت می‌برد و ترافیک و اون مسیر طولانی رو از یاد می‌برد.
دوره‌ی سردار قالیباف بود که شروع کردن به بگیر و ببند مسافرکشای شخصی.  یه طرحی داشتن به اسم طرح میادین، گیر می دادن به اونهایی که توی میدونها نگه میداشتن. راننده رو پیاده می کردن٬ ماشینش رو با جرثقیل می‌بردن به پارکینگ و اونجا می‌خوابوندن.  راننده‌ی بیچاره  چند روزی از نون خوردن می‌افتاد بعد هم که می‌رفت دنبال ماشینش  باید پول جرثقیل و پارکینگ آقایون رو هم می داد. تازه جلوبندی ماشینش هم داغون شده بود. دل راننده ها خون بود٬ تا از دور یه پلیس می‌دیدن سر فحش رو می کشیدن پایین. چند ماهی بیشتر این طرح میادین دوام نیاورد. بعدا که سرو کله‌ی الگانس ها توی خیابونا پیدا شد، بعضی ها می‌گفتن از پول همین جریمه ها بوده.

 

یه روز پلیسها اومدن زیر پل٬ اول ایستگاه آزادی، شروع کردن به گیر دادن. من توی ماشین منصور نشسته بودم . منصور اومد در بره که پلیسا شک کردن و اومدن سراغش. منصور هر چی التماس کرد و منت کشید، فایده نداشت. جناب سروان به یکی از وظیفه ها دستور داد که ماشین رو ببنده به جرثقیل. منصور که دید هیچ چاره‌ای نداره رفت وسط خیابون درازکش جلوی ماشینش خوابید.جناب سروان گفت این بچه بازی ها چیه مرد گنده؟  منصور گفت: اگه می خواید ماشین رو ببرید باید از روی من رد بشید... مدتی این ماجرا طول کشید. جناب سروان که حوصله‌اش سر رفته بود یه قبض جریمه گذاشت زیر برف پاک کن و رفت. منصور وقتی مطمئن شد آبها از آسیاب افتاده  از روی زمین بلند شد، قبض رو برداشت ده هزارتومن جریمه شده بود. پشت فرمون که نشست خندید گفت: خدا رو شکر لااقل مثل بعضی از رفقا رشوه ندادیم.