بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

گلی از گلستان
ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سعدی

به مناسبت اول اردیبهشت ماه جلالی٬ روز گرامی‌داشت سعدی شیرازی٬ حکایتی از باب پنجم گلستان٬ تقدیم می‌کنم.

 طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می‌برد و می‌گفت : این چه طلعت مکروه است و هیات ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون ؟ یا غراب البین ، یا لیت بینی ، و بینک بعد المشرقین۱ .

على الصباح به روى تو هر که برخیزد
صباح روز سلامت بر او مسا۲ باشد
 بداخترى چو تو در صحبت تو بایستى
ولى چنین که تویى در جهان کجا باشد؟
 
عجب آنکه غراب هم از مجاورت طوطی به جان آمده بود و ملول شده ، لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدیگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون۳ ، لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همی رفتمی .

پارسا را بس این قدر زندان
که بود هم طویله‌ی رندان!

بلی تا چه کردم که روزگارم به عقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خود رای ، ناجنس ، خیره درای ، به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است ؟

گر تو را در بهشت باشد جاى
دیگران دوزخ اختیار کنند!
 
این ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است.
 
زاهدى در سماع رندان بود
زان میان گفت شاهدى۴ بلخى
گر ملولى ز ما ترش منشین
که تو هم در میان ما تلخى

--------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:
۱- ای کلاغ کاش بین من و تو به اندازه‌ی مشرق و مغرب فاصله بود!
۲- عصر٬ پسین
۳- رنگارنگ٬ ملوّن
۴- زیبارو