بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

اندکی جنون
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال

با هر کمال٬ اندکی آشفتگی خوش است
هرچند عقل کل شده ای بی جنون مباش!

دیشب فرصتی فراهم شد برای اندکی جنون... دوشنبه بالاخره دهم ماه آوریل رسید و امتحان جامع... بمباران سه ساعته‌ی سوالات با ربط و بی ربط از تعریف موج سینوسی گرفته تا تئوری امواج تزویج شده. ۲۵ دقیقه مشورت استادان برای اعلام نتیجه و قلبی که به تالاپ و تولوپ افتاده و بعد دری که باز می شود و رییس کمیته از آن بیرون می‌آید٬ تو را به نام کوچک صدا می‌زند ... دست می‌دهد و تبریک گرمی می‌گوید.

دیشب گربه پرید روی پای دوستم. درازکش نشست و من همینطور که از خاطره های دوران دانشجویی می‌گفتم گردن گربه را نوازش می‌کردم. گربه پرید روی پای من. پرسیدم اسمش چیست؟ گفت hope (امید) گفتم نامی زیبا برای موجودی زیبا. گربه خودش را به من می‌مالید و موهایش روی لباسم می‌ریخت. گفتم: دختر ترسا با من پارسا چه می‌کنی؟ هنوز نمازم را ... گربه داشت می‌خوابید. لباسم را عوض کردم و ... رفتیم کنار دریاچه. چند ماه آوازی را که در گلویم حبس شده بود در آن شب مهتابی بیرون ریختم:

امشب شب مهتابه ...

غازها و اردکها که دریاچه را روی سرشان گذاشته بودند خاموش شدند.

با ماه و پروین سخنی گویم
وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها

آسمان مهتابی بود و غازها و اردک ها به تناوب طول دریاچه را طی می‌کردند. موج عبورشان زیر نور ماه می‌درخشید و صدا به اوج رسیده بود:

به نیمه شبها دارم با یارم پیمان ها
که برفروزم آتش ها در کوهستانها

به خانه که برگشتیم دختر ترسا پشت در اتاق بیدار نشسته بود.

از محبت نار نوری می‌شود...