بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سفری بر آسمان کن
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ٤ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: مولانا ، عرفان

هِلِه عاشقان بشارت که نمانَد این جدایی  
برسد وصالِ دولت بکند خدا٬ خدایی
 
ز کرم مزید آید دو هزار عید آید  
دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی! 

کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند  
غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی 

هله عاشقان صادق! مروید جز موافق  
که سعادتی است سابق ز درون باوفایی 

به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی  
چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی 

تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن  
تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی 

نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق  
نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی 

بنگر به نور دیده که زند بر آسمان‌ها  
به کسی که نور دادش بنمای آشنایی 

مولوی-دیوان شمس