بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آشپزی و شاعری
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، انسان

 نصفه شبی عجیب هوس نوشتن کردم می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست! ... پس چه شود! البته امشب نوبت آشپزی منه. می‌خوام یه غذای تازه رو روی رفقا امتحان کنم!  گفتم به موازات آشپزی چند خطی  هم بنویسم. آشپزی هم یه جور هنره٬ به آدم آرامش می‌ده. ترکیب مواد ساده و آفرینش یک ماده‌ی مرکب؛ مثل واژه‌هایی که یک شعر رو تشکیل می‌دن. نمک و دارچین و زعفرون هم مثل صنایع ادبی می‌مونه که به مقدار کافی باید استفاده بشه تا به غذا طعم بده. موقع آشپزی باید به مخاطب توجه داشته باشی یعنی بدونی که داری این غذا رو برای کی می‌پزی؟ گاهی فقط برای خودت غذا می‌پزی خوب می‌تونی از هر واژه‌ای که دلت می‌خواد استفاده کنی مهم نیست که دیگرون خوششون بیاد یا نه. اما وقتی می‌خوای برای چند نفر دیگه غذا بپزی باید حسابی حواست جمع باشه باید سلیقه‌ی اونها رو هم در نظر بگیری و یک مقدار کوتاه بیای. ممکن یک روز از چیزی عصبانی باشی و فلفل غذا رو زیاد کنی اما ممکنه دیگرونی که شعر تو رو می‌خونن از تند مزاجی تو خوششون نیاد. اینجور وقت ها یک کم سیب زمینی توی غذات بنداز. اگه باز هم تند بود باز سیب زمینی بنداز... فهمیدی؟ سیب زمینی!