بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

عکس روی تو...
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: اهواز ، زندگی در غرب ، حافظ

هر دمش با من دل سوخته لطفی دگر است

این گدا بین که چه شایسته‌ی انعام افتاد!

این بیت این قدر برایم قشنگ بود که یک ساعت بعد از نیمه شب مرا از تخت بیرون کشید و به نوشتن واداشت. امشب شب خوبی بود. دو نوبت با دوستان گپ زدیم از آن گپ های لاهوتی! یاد روزهایی افتادم که در اهواز بودم روزهایی که دانشجوها به اتاقم می‌آمدند و از همین حرف‌ها می‌‌زدیم. حرفهایی که چارچوب هندسی کلاس برایشان خیلی کوچک بود اما در آن اتاق دم کرده‌ی رنگ و رو رفته که تنها سهم شیرین من از آن دنیای تلخ بود می‌گنجیدند.

حالا کمتر پیش می‌آید که در دانشگاه از این بحث‌ها بکنیم. اینجا دوستان هر کدام برای خودشان شخصیتی هستند. همه تا خرخره غرق درس و مقاله و تحقیق‌اند ... و من نیز هم. خودمان هم خوب می‌دانیم که این رسمش نیست٬ روح آدم خسته می‌شود اما :

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

هر که در دایره‌ی گردش ایام افتاد

نیمه شب بود که به خانه رسیدم. مهیای خواب شدم اما گفتم قبل از خواب یک غزل حافظ بخوانم. عجب غزلی آمد: عکس روی تو چو در آینه‌ی جام افتاد...

باید بخوابم. فردا صبح زود با یکی از استادها قرار دارم. خدایا کی دهم آوریل می‌رسد که از شر این امتحان جامع خلاص شوم. دو سه روزی بروم دنبال دل و دلبر!