بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

زیر پل سید خندان (۱)
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، انسان

شاپور راننده‌ی یکی از خطی‌های آزادی-سیدخندان بود. چهارشانه بود. قد بلندی داشت حدود ۹۰/۱ . موهایش جوگندمی بود. اخمو بود. یک کلمه هم با مسافر حرف نمی‌زد. حتی نوار غیر مجاز هم نمی‌گذاشت! اما من همیشه دوست داشتم سوار ماشینش بشوم. لامصب عجب دست فرمونی داشت. توی اون آهن‌آباد٬ توی اون ترافیک پوچ و مسخره‌ی رسالت و همت ده دقیقه زودتر از خطی‌های دیگر به مقصد می‌رسید. یک روز دانشگاه کار داشتم. زودتر از همیشه از شرکت زدم بیرون.

وقتی به پل سید خندان رسیدم. دیدم اول خط آزادی حسابی شلوغ شده. معلوم بود دعوا شده. پسر جوانی می‌خواست مسافر بزنه اون هم با سواری شخصی‌اش. راننده‌ها که بیشترشون پیرمرد بازنشسته بودند داشتند بهش بد و بیراه می‌گفتند اما اون جوون گوشش بدهکار نبود. یکدفعه سر و کله‌ی شاپور پیدا شد. سیگاری به دست چپش گرفته بود. رفت در سمت راننده‌ رو باز کرد جوون را با دست راستش کشید بیرون. جوون شروع کرد به دست و پا زدن اما هر کاری می‌کرد نمی‌تونست آسیبی به شاپور برسونه. دست شاپور بلندتر از لنگ و لگدهای کوتاه جوون بود. شاپور با دست چپش سیگار رو نزدیک دهنش آورد و پکی به اون زد. بعد با اون یکی دستش ژاکت جگری رنگی رو که تن اون جوون بود از تنش در آورد و کشید روی سرش. (به یاد صحنه‌ی آخر نبرد پدر جان و داروغه در کارتون رابین هود افتاده بودم.) آخرش هم با یک حرکت سریع جوون رو هل داد و انداخت روی زمین.

جوون در حالیکه نیم خیز عقب عقب می‌رفت فحشهای ناموسی می‌داد. شاپور با دست چپش سیگار رو نزدیک دهنش آورد و پک آخر رو زد. بعد هم ته سیگارش رو انداخت دور.