بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مطرب مهتاب رو (۰)
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: مولانا

وسواس چندساله‌ای دارم برای نوشتن این مطلب. بارها فیش برداری کرده‌ام٬ نوشته‌ام و خط زده‌ام و هربار احساس ناتمام بودن کار مرا از انتشار آن باز داشته است. یکی از استادان خوبم - در سرزمین برف- می‌گوید: نوشتن مقاله مثل مجسمه‌سازی است تا دیدی یک جای آن ایراد دارد می‌توانی آن را بتراشی و دوباره قالب بگیری. من این حرف را از عمق وجود درک می‌کنم٬ چرا که در سه ماه گذشته در کنار کار و درس به شدت درگیر نگارش پنچ مقاله بوده‌ام و به فرموده‌ی خودم «محو مقالات» بوده‌ام. اما آدم وقتی می‌بیند همه‌جای مجسمه‌اش ایراد دارد حیران می‌ماند ‌که اصلاح آن را از کجا شروع کند.از وسواس چندساله‌ام می‌گفتم... قضیه برمی‌گردد به سالها قبل وقتی این غزل مولوی را در کتابی به همت دکتر سیروس شمیسا خواندم:

چنان کز غم دل دانا گریزد  
دو چندان غم ز پیش ما گریزد 
مگر ما شحنه‌ایم و غم چو دزد است؟  
چو ما را دید جا از جا گریزد! 
بغرد شیر عشق و گله‌ی غم  
چو صید از شیر در صحرا گریزد 
ز نابینا برهنه غم ندارد  
ز پیش دیده‌ی بینا گریزد 
مرا سوداست تا غم را ببینم  
ولیکن غم از این سودا گریزد 
همه عالم به دست غم زبونند  
چو او بیند مرا تنها گریزد 
اگر بالا روم پستی گریزد  
وگر پستی روم بالا گریزد

 لطفا این غزل را یک بار دیگر بخوانید... من بارها این غزل را خواندم و هربار احساس بی‌نظیری که در اولین بار به من دست داده بود قویتر و شدیدتر شد به قول ماها پدیده‌ی رزونانس رخ داد... حافظ در غزلی که قبلا هم درباره‌ی آن بحث کرده‌ایم می‌گوید:

 گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد  
ما را غم نگار بود مایه سرور

یعنی دیگران شادند و غم قسمت ما شده اما این غم ارزشمندتر است چون غم یار است و بوی او را دارد. پس ما هم با این غم شادیم. سعدی در عارفانه‌ترین غزل خویش که بر دیوار آرامگاه او نیز حک شده می‌گوید:

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست

واقعا حرف زیبایی می‌زند. او از مقام تسلیم می‌گوید که بالاترین مقام ایمان و والاترین جایگاهی است که عارف می‌تواند به آن برسد. اما مولوی در غزلی که نوشته آمد حرفی متفاوت و شگفت انگیز می‌زند: می‌گوید: غم؟ غم دیگر چیست؟ غم اصلا جرات نمی‌کند به حریم ما قدم بگذارد. مثل دزدی که از دست مامور یا صیدی که از دست شیر فرار می‌کند تا ما را می‌بیند می‌گریزد. غم از پیش ما که بصیرت داریم و بینا هستیم می‌گریزد. اصلا من دلم می‌خواهد یک بار این غم را که همه درباره‌ی آن حرف می زنند ببینم!

مولوی

مولوی خود را و عالَم خود را شادی مطلق می‌داند که غم در آن راه ندارد:

ای شِکَران ای شِکَران کان شِکَر دارم از او  
پند پذیرنده نیم شور و شرر دارم از او 
خانه‌ی شادی است دلم٬ غصه ندارم چه کنم  
هر چه به عالم تُرُشی دورم و بیزارم از او

 و یار و دلدار را فراتر از شادی:

نگویم یار را شادی که از شادی گذشت است او  
مرا از فرط عشق او ز شادی عار می‌آید!
 

من کلید رازگشایی شخصیت و اشعار مولوی را، شناخت «شادی» در نگاه او می‌دانم و به این ترتیب بحث اصلی خود را تحت عنوان «فلسفه‌ی طرب» به بهانه‌ی شرح غزل «مطرب مهتاب رو» انشاا... یک روز شروع خواهم کرد!