بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

زمستانه
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، شعر نیمایی

موهایت ٬

به خوشه های گندم می‌ماند...

وقتی که از پشت می‌بندی

و به کاکل ذرٌت٬

گاهی که به اطراف می‌افشانی

 

لبخند ملیح‌ات٬

خط سفیدی است که این خیابان بی پایان را٬

                                                       دو نیمه می‌کند.

 

و لبانت٬

چراغ قرمز!

رویای قهوه‌ای دااااغ٬

                      در سرمای نامرد زمستان!