بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

حادثه جویی
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: طنز ، داستایوسکی ، انسان ، زندگی در غرب

دیشب به یک میهمانی دعوت شده بودم که در آن آدمهای فرهیخته‌ای گرد آمده بودند. اینجا متاسفانه از این فرصتها کم پیش می‌آید. چند رفیق پایه داشتیم که از این دیار کوچیده‌اند... البته گه‌گاه با دوستان دور هم جمع می‌شویم اما در برخی از این برنامه‌ها به قول مخابراتی‌ها اطلاعاتی Information رد و بدل نمی‌شود، معدودی (؟) از رفقا بنا به عادت دیرینه‌ی ما ایرانی‌ها در پوستین خلق می‌افتند و سر بخت بیچاره‌ای باز می‌کنند یا خر می‌پرورند و عیسی را از لاغری می‌کشند یا بساط ورق پهن می‌کنند که این آخری به نظر من بهترین مصداق اتلاف عمر است و هرچه در آفاق گردیده‌ام و با خود اندیشیده‌ام و از حکم بازان ورزیده و شلم کاران ورپریده پرسیده‌ام هیچ فایده‌ای بر آن مترتب ندیده‌ام و اقرب و اولی و احوط این است که جماعت مسلمین از این قبیل امور بیهوده پرهیز کنند والله اعلم بالصواب ...

دیشب در اثنای بحث نامی از نوابغ ادبیات و سینمای روس نظیر داستایوسکی، تارکوفسکی و تولستوی به میان آمد. همه‌ی این بزرگواران زندگی پر حادثه و عجیبی داشته‌اند و در عین حال بزرگترین قله‌ها را فتح کرده‌اند. دکتر جمالی از استادان دانشکده فنی می‌گفت: در روسیه تولستوی را تا حد یک قدیس می‌پرستند. ظاهرا او در ایستگاه قطار می‌میرد و سالهاست که ساعت آن ایستگاه روی لحظه‌ی مرگ او ثابت شده است. دوست دیگری می‌گفت بسیاری معتقدند داستایوسکی یک پیامبر است، گفتم اگر ملاک پیامبری داشتن کتاب باشد داستایوسکی چندین کتاب دارد و استناد کردم به شعری که شیخ بهایی۱ (؟) درباره‌ی مولوی سروده:

من نمی‌گویم که آن عالیجناب
هست پیغمبر، ولی دارد کتاب

آن دوست ادامه داد داستایوسکی به توطئه‌ی ترور تزار متهم و محکوم به اعدام می‌شود. مدتی در زندان بوده تا او را برای اعدام می‌برند (ظاهرا در زندان هم که بوده با قرآن آشنا می‌شود و بعدها در آثارش چند بار از پیامبر اسلام نام می‌برد) درست در آخرین لحظه قبل از شلیک، فرمان می‌رسد که حکم تغییر کرده و نباید اعدام شود و بعد هم آن دوران کار اجباری در سیبری که همه می‌دانید. آیا این حادثه برای یک تحول عظیم کافی نیست؟  ...

 

در ادامه‌ی بحث نامهای دیگری به میان آمد: جک لندن٬ ارنست همینگوی٬ اگزوپری و گارسیا مارکز که نقطه‌ی مشترک همه‌ی آنها داشتن یک زندگی پر حادثه است... چرا راه دور برویم همین سعدی خودمان را در نظر بگیرید که در اقصای عالم بسی گشته بود و با هر کس ایامی به سر برده بود: از جامع کاشغر (مرز شرقی امپراتوری اسلامی) تا دریای مراکش (مرز غربی) ... با همه‌ی احترامی که برای شاعران عارف قایلم باید بگویم که دنیای این بزرگان دنیای بچه مثبت هاست و تنها طیف عالی منشور انسانی را در بر می‌گیرد، اما در انبان سعدی همه چیز پیدا می‌شود. عاشقی در جوانی، جفای همسر غر غرو٬ انتقاد از حاکمان، حتی چند غزل عارفانه دارد  که یکی از آنها با بهترین سروده‌های حافظ پهلو می‌زند:
به جهان خرم از آنم که جهان خرُم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

آقا! این نمی‌شود که آدم یک گوشه عاطل و باطل بنشیند و توقع داشته باشد که آدم بزرگی هم بشود. به قول جناب ملا حسنی:  ای جوان! برو بیل بزن!

برای بزرگی باید به استقبال حادثه رفت۲ ...

------------------------

۱) من این شعر را از استاد شاهرخی شنیدم دلیل تردید من در انتساب آن به شیخ بهایی این است که یک بار در اشعار شیخ گشتم و نتوانستم این بیت را پیدا کنم.

۲) ظاهرا بیت مذکور  از جناب جامی است.