بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مردی از عشق‌آباد
ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عرفان ، حسب حال ، شعر خودم

 دلتنگی من با دلتنگی آدمهای دیگر فرق می‌کند. آدمهای دیگر در یک روز٬ یک ساعت یا یک لحظه به یاد خاطره‌ای می‌افتند و دلتنگ می‌شوند اما دلتنگی من ابدی است، همیشگی است، ذره ذره در وجودم جمع می‌شود تا عاقبت مرا تسخیر می‌کند، آن وقت دیگر هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. روزهایم عذاب آور می‌شوند، تنها سفر می‌تواند مرا نجات بدهد این هوای شرجی را فقط نسیم سفر می‌تواند ورق بزند... یک‌بار در اهواز بودم که همینطور شدم. دیدم سفر دارد مرا صدا می‌زند. تشنه بودم تشنه‌ی دیدن یک آدم بزرگ که در دوروبرم پیدا نمی‌شد. تنها کسی که می‌توانست روح تنهای الفت نگرفته‌ی مرا سیراب کند، اقیانوسی بود که در یکی از کوچه‌های خلوت قم زندگی می‌کرد. بار سفر را بستم٬ رفتم تهران، یکی از دوستان خوبم را که زنجیرهای کمتری داشت صدا زدم و با هم پرواز کردیم به قم. هوا گرم بود.


استاد که عبایی روی دوشش انداخته بود٬ خودش در را برایمان باز کرد. می‌دانستم کمر درد شدیدی دارد طوری‌که دکتر او را از تحقیق و پشت میز نشستن منع کرده بود. رایانه‌ای خریده بود تا همینطور که روی زمین دراز کشیده نتایج تحقیقات و ثمرات اندیشه‌های نابش را تایپ کند. ما را به زیرزمین خانه که در حقیقت دفتر کارش بود و دورتا دور آنجا پر از کتاب بود٬ برد ... این آدم دوره‌ی دکترایش را بخاطر اختلافی که با استادان مدرک دار پیدا کرد رها کرد... می‌گفتند حتی مدرک فوق لیسانسش را هم از دانشگاه تهران تحویل نگرفت که اساسا اعتقادی به این کاغذ پاره‌ها نداشت.

با آن همه دردی که داشت، لبخند از صورتش محو نمی شد. اجازه گرفتم و  شعری را که نذر سلامتی ایشان کرده بودم برایشان خواندم:

صدای شعله ها را در گلستانی که می‌بینم
و ابراهیم را در آتشستانی که می‌بینم

تا رسیدم به بیت آخر:

خدا را حاجتی دارم برایم شمع روشن کن
چه نورانی است این شام غریبانی که می‌بینم

استاد خواست که این بیت را دوباره بخوانم. بعد با صدای خوشش این بیت را که از بر شده بود٬ خواند... به یاد اولین دیدارمان افتادم: سال ۷۹ بود...شیراز... استاد٬ با لباس معمولی آمده بود و من تا دوسال بعد که یکی از داستان نویسان مشهور کشور برایم تعریف کرد ندانستم که استاد مجتهد بود و به قول برخی آیت‌ا... بود و درس خارج هم می‌داد.

آیت‌اللهی که دیوان حافظ همیشه در جیبش بود و بیشتر گوشه‌های آوازی را می‌دانست. صدایش مرا پر داد به خاطره‌ی شیرین آن نیمه شب که با هم به زیارت آرامگاه حافظ رفتیم... و آن اتفاقها که در حافظیه رخ داد که برای برخی از دوستان نزدیک گفته‌ام... آشوبی که مرا از شهر آتش به آن جزیره‌ی آرامش کشانیده بود، دیگر فروکش کرده بود ... من حالا آرامتر شده بودم اما دلم می‌خواست باز هم شعر بخوانم... استاد خواست که شعر دیگری بخوانم و من همه‌ی دلتنگی ها را در غزلی خلاصه کردم:

خیالم را پریشان کرد در غربت دویدن‌ها
برای لقمه‌نانی منت مردم کشیدن‌ها
گلی در این بیابان هرچه می گردم نمی‌بینم
بهاران را ز یادم برد این پاییز دیدن ها
به دیوار قفس دل بسته‌ام از بس که تنهایم
مرا افسوس بالی نیست در فصل پریدن ها

صلاح نبود بیش از این مزاحم استاد باشیم... خداحافظی کردیم و برگشتیم به تهران.

اینجا در این فضای دوبعدی٬ در این عقل آباد٬ چقدر جای آدمی مثل او خالی است