بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادی از علامه
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: علامه طباطبایی ، شعر معاصر ، ملا صدرا

شاید شما هم مثل من یکی از هزاران جوانی باشید که علامه‌ی طباطبایی را ندیده‌اند اما در عمق وجودشان احترام فراوانی برای او قایل هستند. هنوز هم پس از گذشت سالها هرگاه به تصویرش نگاه می‌کنم٬ از نگاه او آرامشی شگفت می‌بارد. توجه به این نکته که یک نفر توانسته باشد فقه و فلسفه و عرفان و شعر را در وجود خود یکجا جمع کند او را در نگاه ما انسانهای تک بعدی تا حد یک اسطوره٬ یک قدیس بالا می‌برد. این شعر زیبایش -باصدای شهرام ناظری- یکی از خاطرات شیرین نسل ماست:

همی گویم و گفته ام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر
برونند زین حلقه هشیارها
چه فرهادها مرده در کوه ها
چه حلاج ها رفته بر دارها
بهین مهر ورزان که آزاده اند
بریزند از دام جان تار ها
به خون خود آغشته و رفته اند
چه گلهای رنگین به جوبارها
فریب جهان را مخور زینهار
که در پای این گل بود خار ها

«...یگانه فیلسوفى که موفق بود و توانست تا آخر عمرش در حوزه دوام بیاورد و شاگردانى را تربیت کند، علامه طباطبایى بود... مرحوم علامه طباطبایى به دو دلیل توانست دوام بیاورد و شاگردان بزرگى را تربیت کند یکى اینکه بسیار آرام بود و ملایم و حرف هاى تند نمى زد و بسیار پرتحمل بود و از همه مهمتر ایشان مفسر قرآن بود و کتاب عظیم تفسیرالمیزان را نوشته بود. در طول عمرش این تفسیر هاله اى از تقدس براى ایشان ایجاد کرد و توانست او را از خطراتى که ممکن بود برایش به عنوان یک فیلسوف پیش بیاید حفظ کند. اگر مفسر بزرگى نبود حتى آن ملایمت ها و تحمل ها و دخالت نکردن در امور کافى نبود و حتماً نمى توانست فلسفه تدریس کند و شاگردانى تربیت کند. او اهل مخالفت با کسى نبود و چیزى را نمى خواست کسب کند. مفسر و شایسته احترام از همه کس بود. مرد منزه و مقدسى بود و نوافلش ترک نمى شد. در نماز جماعت شرکت مى کرد. با همه این کارها [تدریس او] خالى از آزار و اذیت نبود و حتى یک بار درس اسفارش تعطیل شد. من خودم در آن درس بودم که درس اسفارشان تعطیل شد. بعضى شاگردانش در آن دوره در تهران ذى نفوذ بودند، آمدند و پیش آقایان وساطت خواستند که درس ایشان تعطیل نشود. آقاى بهبهانى، آقاى فلسفى واعظ را فرستاد پیش آیت الله بروجردى. آقاى فلسفى خیلى زرنگى کرد ،چندتا از کتاب هاى کمونیستى را برد پیش آقاى بروجردى، آن زمان کمونیست  ها در ایران خیلى فعال بودند. گفت با این کتاب  ها افکار الحادى در ایران شایع مى شود و رواج پیدا مى کند پس اگر یک درس فلسفه الهى باشد براى دفع آن خوب است. مرحوم آیت الله بروجردى قانع شد و اجازه تدریس دادند اما نه اسفار. فرمودند کتاب شفا را درس بدهید. اسفار را خطرناک تر مى‌دانستند به این دلیل که یک قدرى به عرفان نزدیک است. با همه این حرف ها که گفتم ایشان درس روزانه اش _ یعنى کتاب شفا یا اسفار را درس مى‌داد. خیلى آن افکار دقیق فلسفى را که مبانى خودش بود، درس نمى‌داد بلکه براى طلبه ها ظاهر کتاب را درس مى‌داد. او اندیشه‌هاى اختصاصى عمیق فلسفى داشت که آنها را جز به تعداد محدودى نمى توانست بگوید. به این منظور ایشان یک جلسات شبانه اى داشت ...که در آنجا به تعداد انگشت شماری که خود ایشان مى‌شناخت و اعتماد داشت اندیشه هاى ناب فلسفى شان را در آنجا گفتند و دوستان یاد گرفتند و نوشتند... بیشتر وجه فلسفى علامه و عمق و باطن و هویت فلسفى اش در آن جلسات ظهور مى کرد. شنوندگان و شرکت کنندگان در آن جلسه محدود بودند و از ده نفر معمولاً تجاوز نمى کرد.» گفتگو با دکتر ابراهیمى دینانى- روزنامه‌ی شرق