بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خواب و بیداری
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر خودم

در خواب دیدمت چه فریبا! چه نارنین!

خورشید چشمهای تو تابید بر زمین

از آسمان به باغ اتاق من آمدی

پر شد فضای خانه‌ام از یاس و یاسمین

لحن صدات... زمزمه‌ی آبشارها

در چشمهات... شربتی از شهد و انگبین

.....

من پیشوازت آمدم اما به پای خواب

در خواب دیدمت تو به بیداری‌ام ببین!

 

این شعر ناتمام را امشب در میان یادداشت هایم پیدا کردم... باید در حوالی نوروز سروده باشم.

این روزها هوا خیلی دلفریب و زیباست اگرچه قدری وحشی است اما آدم را حالی به حالی می‌کند٬ بادهای سرکش انگار تو را از زمین بلند می‌کنند... تو را می‌برند تا خاطرات شیرین... تا خاطرات دور دور.... بله! دارم روی یک شعر تازه کار می‌کنم:

احساس می‌کنم پس از این سالها هنوز

در خاطرات خویش صدای تو را هنوز...