بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

داد می‌زنم که عاشقم
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، برگزیده ها

تعطیلات تابستانی دانشگاه شروع شده. راهروهای دانشکده سوت و کور است. جز دو سه نفر از دانشجوهایم که بخاطر پروژه مراجعه می‌کنند از دیگران خبری نیست. این روزها کج دار و مریز (یا شاید مریض) زبان می‌خوانم. هفته آینده به شیراز و تهران می‌روم. به یک شب شعر خودمانی دعوت شده‌ام. امیدوارم دوستان قدیمی را ببینم.

شعر زیر یادگار ۶ سال قبل است. روزهایی طلایی که لبم هر روز به شعر باز می‌شد آن هم شعر نیمایی. فراوان این قالب را دوست دارم و فکر می‌کنم بعد از ۷۰ سال هنوز ظرفیتهای این قالب نامکشوف مانده است:

در دو سوی رود ایستاده ایم

هر دو بیقرار

قایقی نبود و نیست

لحظه‌ای بخند

                  تا تمام رود را شنا کنم

گریه‌ام گرفته است

بس که دوست دارمت

گریه‌ام گرفته است

لحظه‌ای بخند

                تا مهار اشک را رها کنم

خواب بودم ای عزیز

آمدی دل مرا صدا زدی

تا که چشم باز کردم از خودم

جز نگاه عاشقی نمانده بود!

عشق ذره ذره آشکار می‌شود

من ولی

داد می‌زنم که عاشقم

لحظه‌ای بخند

                        تا تمام شهر را صدا کنم