بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

دادستان یا وکیل مدافع؟
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: پدربزرگ ، انسان ، قرآن

 داشتم فکر می‌کردم ما انسانها بیشتر دوست دار‌یم دادستان باشیم تا وکیل مدافع. به محض اینکه یک نفر مطابق میل ما رفتار نمی‌کند او را متهم می‌کنیم حتی به همین هم قانع نیستیم؛ می‌خواهیم هم دادستان باشیم هم قاضی! هم متهم کنیم و هم حکم صادر کنیم.

گاهی به محض اینکه چند تا سرنخ بدست می‌آوریم بادی به غبغب می‌اندازیم و شادمانه شیهه‌ی فتح سر می‌دهیم و تحقیقات را مختومه اعلام می‌کنیم. پدربزرگم می‌گفت : « تقصیر پدر ما آدم است که حسابی عجول بود و در پگاه آفرینش، قبل از اینکه روح در تمام بدنش دمیده شود قصد ایستادن کرد و به زمین خورد.»

ما فرزندان خلف٬ هرچقدر در این کوره راه زمین می‌خوریم باز عبرت نمی‌گیریم و راهمان را عوض نمی‌کنیم. کاش می‌شد وکیل مدافع باشیم؛ گاهی خودمان را جای طرف مقابل بگذاریم و از او دفاع کنیم. آن وقت تمام سوءتفاهم ها برطرف می‌شد٬ تمام کینه ها به محبت٬ قهرها به آشتی٬ نیش ها به نوش ها و انتقام ها به گذشت بدل می‌شد ... آن وقت دنیا بهشت می‌شد... اما سالهاست که ما را از بهشت بیرون کرده‌اند... اصلا یادمان رفته که بهشت چگونه بود..

 

در پگاه آفرینش وقتی خدا می‌خواست آدم را بیافریند٬ فرشته ها گفتند آیا می‌خواهی موجودی بیافرینی که فساد می‌کند و خون می‌ریزد؟ خدا گفت: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید!