بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بید مجنون، یک گام به عقب
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: فیلم ، هنر

شروع فیلم  بید مجنون و حال و هوای آن که آخرین ساخته‌ی مجید مجیدی کارگردان نامدار ایرانی است شباهت بسیاری به فیلم رنگ خدا – بهترین اثر این کارگردان – دارد. نامه ای که یوسف –با بازی پرویز پرستویی- به خدا می‌نویسد و به نظر می‌رسد راز گشایی فیلم بر عهده‌ی آن است بسیار شبیه به صحبتهای کودک نابینا با استاد نجار است با این تفاوت که  در رنگ خدا بیننده بسیار تحت تاثیر قرار می‌گیرد، بازی طبیعی و اعجاب برانگیز حسین محجوب –کودک نابینا- اشک را بر چشمها جاری می‌کند. اما پرستویی با آن همه سابقه و استادی بسیار خشک و دکلمه وار این نامه را می‌خواند.

به نظر می‌رسد مجیدی در کار با بازیگران غیرحرفه‌ای تواناتر است. فیلم علیرغم تاکید کارگردان بر گنجاندن صحنه‌های عاطفی -مثل بیمارشدن مادر یوسف- از این نظر تاثیرگذار نیست بلکه نوعی عصبانیت و تشنج بر فضای کلی فیلم حاکم است که ببننده را آزرده می‌کند و پیام لطیف فیلم را ابتر و ناقص می‌کند، شاید به همین دلیل بود که تعدادی از تماشاچیان در وسط نمایش فیلم سینما را ترک می‌کردند (بر خلاف رنگ خدا که همه روی صندلیها میخکوب شده بودند)

این فیلم یک صحنه‌ی به یاد ماندنی داشت: وقتی یوسف در فرودگاه چهره‌ی استقبال کنندگان را مرور می‌کند و مادرش را کشف می‌کند. بازی بی کلام آهو خردمند –در نقش مادر یوسف- در این صحنه و فیلم برداری این اثر شایسته‌ی تحسین است