بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

فلسفه‌ی ادامه تحصیل (۲)
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

اين متن را چندماه قبل در پاسخ به نامه‌ی دوستی عزيز نوشته بودم ولی مجالی برای انتشار آن فراهم نشد٬ با توجه به نامه‌های مشابهی که دريافت کرده‌ام امروز دستی به سر و رويش کشيدم. در اين متن با توجه به سوالاتی که آن دوست پرسیده بود٬ از زاويه‌ی خاصی به مساله‌ی ادامه تحصيل نگاه کرده‌ام و برخی از مزايای رفتن به خارج  را در مقابل معايب ماندن در داخل برشمرده‌ام.  آنچه می‌نويسم تنها يک روی سکه است و دستاويزی برای قضاوت نهايی نيست.


سعید عزیز

نامه‌ی تو را که از جای جای آن نسیم مهربانی می‌وزید بارها و بارها خواندم. تو بزرگترین دوست منی و این نه فقط بخاطر قد 2 متر و چند سانتی توست که مرا به یاد برج میلاد می اندازد که از قضا با ظهور شهرداران مردمی و محبوب هم٬ هنوز قسمت فوقانی آن در دست احداث است بلکه بيشتر به خاطر وزن صد و چند کیلویی شماست! از شوخی که بگذریم به قول حافظ که او هم مثل من چندان بلند قامت نبوده:

من از بالا بلندان شرمسارم
ز دست کوته خود زیر  بارم

نکات آموزنده‌ی بسیاری در نامه‌ی شما بود٬ اما در جایی از نامه فرموده بودید که گويا من (که مسیح منتظر باشم) از آمدن به این گوشه‌ی عالم دلخورم و یادی از دوستانی دیگر کرده بودید که می‌خواهند مثل دکتر فلانی در ایران بمانند و بجنگند و مستهلک شوند. شاید این دوستان ما را که نمانده‌ایم و رفته‌ایم بیوفا٬ خائن٬ شیفته‌ی غرب یا چیزی شبیه اینها قلمداد کنند اگرچه می‌دانم دوستان ما آنقدر بزرگوارند که نازکتر از گل به ما نمی‌گویند بخصوص که ما هم کمی تا قسمتی بزرگواریم و این گردها بر دامن کبریای ما نمی‌نشیند!


شاید فقط یکی دو نفر محرٌک اصلی هجرت موقت من و آمدن به سرزمین برف را بدانند و من به دلایلی نمی‌توانم همه‌ی واقعیت را بگویم. من هم روزگاری برنامه‌ای برای زندگی‌ام داشتم و می‌خواستم در  داخل ادامه تحصیل بدهم و به همین دلیل بعد از کلی محاسبه و معادله در کنکور دکترای مخابرات میدان در فلان دانشگاه صنعتی شرکت کردم و اول شدم. اما بعد اتفاقاتی افتاد که نظر مرا به کلی عوض کرد. حالا هم به لطف خدا از آمدن به اينجا راضی‌ام و فکر می‌کنم در شرايطی که من داشتم اين تصميم بهترين انتخاب بود.

من پشت در اتاقم تصویری از دروازه قرآن و حافظیه را آويزان کرده‌ام و زیر آن این بیت دکتر صورتگر را نوشته‌ام (تا بدانی که دلم کجاست):

هر باغبان که گل به سوی برزن آورد
شیراز را دوباره به یاد من آورد

اما اجازه بده برخی از ويژگی‌های مثبت ادامه تحصيل در غرب و يافته‌هايم در اين يکسال را برايت بگويم. جالب است بدانی همه‌ی دانشجویان خارجی دانشگاه ما چینی و هندی و ایرانی نیستند بلکه دانشجویان بسیار زیادی از ژاپن و کشورهای پیشرفته‌ی اروپایی مثل فرانسه و نروژ در اينجا حضور دارند. آیا این به این معناست که ژاپن دومین اقتصاد بزرگ دنیا دچار فرار مغزها شده یا آزادی در فرانسه که مهد مردم سالاری است وجود ندارد یا مردم نروژ که بالاترین درآمد سرانه را دارند مجبورند برای یافتن کار بهتر به کانادا بیایند؟ ... هرگز! .... قراردادهایی بین دولت ژاپن با دانشگاه ما برای تبادل دانشجو وجود دارد زیرا آنها به این نتیجه رسیده اند که باید گردش علم در دنیا وجود داشته باشد و شاید تعجب کنی اگر بدانی دانشگاه ما هم بعضی دانشجویانش را به هند می‌فرستد.کشورهای پيشرفته به اين نتيجه رسيده‌اند که یکی از راههای گردش علم گردش دانشجو است....

يکی ديگر از مزايای تحصيل در خارج از کشور به ويژه آمريکای شمالی اين است که در اينجا جريان گردش علم با گردش استادان و نخبگان شتاب گرفته است. مثلا در همين دانشگاه ما هر هفته چندين دانشمند داخلی و خارجی سخنرانی می‌کنند.اگر يادت باشد يک بار نوشته بودم که در يک روز سه نفر از برندگان نوبل فیزیک به اينجا آمدند در حاليکه من اگر پنجاه سال هم در ايران می‌ماندم با اين سياست های مبارک و ميمونی که داريم٬ جز همين خانم شيرين عبادی نوبليست ديگری را نمی‌ديدم. در روزنامه‌ی معظم کيهان -که درود خداوند و ملايکه و پيامبران و اوليا الهی بر او و مدير مسوولش باد- خواندم همين بنده خدا هم کارش به جايی رسيده که برای نجات جان موکلش از نردبان بالا می‌رود.

ديگر اينکه طرحی بين دانشگاههای شمال آمريکا وجود دارد که می‌توانند از امکانات آزمايشگاهی يکديگر استفاده کنند. دولت با اعطای کرسی استادی و وامهای چند میليون دلاری دانشگاهها را تشويق می‌کند که هرکدام در زمينه‌ی خاصی متبحر شوند و به ديگران مشاوره بدهند. دانشگاهها درآمدزا شده‌اند و کار به جايی رسيده که بعضی از آنها نزديک به يک میليارد دلار سرمايه جذب کرده‌اند. در کشور ما متاسفانه برای تحقيقات آهی در بساط نيست٬ من در دوران معلمی بسيار دوست داشتم دانش طراحی و ساخت بردهای FPGA را وارد خوزستان کنم. اين کار می‌توانست درآمد خوبی برای مهندسان جوان ايحاد کند. با دوستانم در تهران مشورتها کردم و چندتا کتاب هم آوردم٬ نرم افزار طراحیxilinx را که ۱۸۴ مگابايت بود با سرعت ۱ کيلو بايت دانلود کردم٬ دو تا از دانشجوهای علاقه‌مندم به اصفهان رفتند و آموزش ديدند گفتند برد اوليه ۸۰ هزار تومان هزينه دارد به هر دری زدم حاصلی نداشت دانشگاه می‌گفت ما بودجه‌ای برای پروژه‌های ۳ واحدی نداريم. گفتم پس پروژه را حذف کنيد. عاقبت من که در مقابل تلاشهای دانشجوهای علاقه‌مندم شرمنده شده بودم صد هزار تومان از جيب مبارک دادم...آقا! تحقيقات نياز به سرمايه دارد نه صدقه

اينجا دانشجو پلکان ترقی استاد نيست تا با مقالاتی که چاپ می‌کند استاديار را دانشيار و دانشيار را استاد کند. مثلا استاد من که بيش از ۱۵۰ مقاله دارد و به هر درجه‌ای که می‌خواسته رسيده٬ چه احتياجی دارد که برای چاپ مقاله در هر ژورنال نامعتبر آی اس آی داری به من فشار بياورد؟ اين خود من هستم که بايد از اعتبار استادم استفاده کنم و تلاشم را بيشتر کنم. من اين آزادی را دارم که آنگونه که دوست دارم برنامه‌ی تحقيقم را به پيش ببرم و اجبار و تحميلی در کار نيست.

مدتی پيش به این نتیجه رسیدم که وضعیت انتقال علم در ایران مثل قانون ظروف مرتبطه است و اگر وضع به همین منوال باشد به زودی همه به یک سطح می‌رسند.... (اينجا را سانسور کردم که به کسی بر نخورد!)متاسفانه يکی دو دانشگاه خوبی هم که در ايران وجود داشت با سياست‌های نادرست در افزايش کميت دانشجو دچار کاهش کيفيت شده‌اند. نتیجه این شد که فلان دانشگاه صنعتی در سال ۸۱ نزديک به ۲۵ دانشجو در ک.ارشد مخابرات گرایش سیستم گرفت و در سال ۸۳ هم ۱۷ يا ۱۸ نفر در آزمون ورودی دکترای همین رشته پذیرفته شدند.

من انسانهای باهوش و قانعی را که در ايران مانده‌اند و با کمبود امکانات کارهای ارزشمندی می‌کنند تحسين می‌کنم و اميدوارم آنها ما را تکفير نکنند! آنها راهی را برگزيدند و ما راهی ديگر را. لنا اعمالنا و لکم اعمالکم

اين بزرگوارانی که امروز اينقدر به خارج رفتگان را ملامت می‌کنند مگر يادشان رفته که پيامبر فرمود: علم را بیاموزيد حتی اگر در چين باشد-که دورترين سرزمين شناخته شده در آن زمان بود. ما در اينجا علم را می‌آموزيم همراه با خيلی چيزهای ديگر. ذهن ما همانقدر که درگير مسايل علمی است انباشته از سوالهایی است که راز موفقيت‌های مدنی غرب را جستجو می‌کنند تا به خواست خدا روزی که به کشور عزيزمان برمی‌گرديم٬ حرفهای زيادی برای گفتن و عمل کردن داشته باشيم.

ان موعدهم الصبح. اليس الصبح بقريب؟