بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

با ساربان بگوييد
ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

می‌خواستم در ادامه‌ی مطلب قبل از مفهوم طرب در شعر مولوی بنويسم و از مطرب مهتاب رو... اما ...

امشب شب وداع با يکی از دوستان بسيار خوبمان بود. پيش تر نوشته بودم که يکی از لطفهای خدا به انسان اين است که او را با آدمهای بزرگ آشنا می‌کند. من مدتی که می‌گذرد دلتنگ ديدار چنين مردانی می‌شوم و از وقتی به اين گوشه‌ی دنج عالم آمده‌ام بيش تر...

ديشب که از تورنتو برمی‌گشتم برای هم سفرانم خاطره‌ی يکی از همين آدمهای بزرگ را تعريف می‌کردم برايشان گفتم که يکبار در تيغ تيرماه از اهواز به تهران و بعد به قم رفتم تا برای يک ساعت در محضر ايشان باشم تا روح تشنه و بی‌تاب و ناآرامم را دست کم برای مدتی آرام کنم. حالا راه من اينقدر دور است و زنجير ويزا و اجازه‌ی اقامت و مهر خروج چنان بر پايم سنگينی می‌کند که نمی‌توانم هر وقت دلتنگ شدم ساک کوچکم را بردارم و در جستجوی آن ستاره‌ی قطبی از شهری به شهر ديگر بروم. چقدر حسرت می‌خورم به حال دکتر شريعتی که وقتی به فرانسه رفت ماسينيون را پيدا کرد، بارها از خدا خواسته‌ام که ماسينيون مرا هم به من نشان بدهد...

اينجا دلم به دوستانی خوش است که در نگاهشان رازی از آن ستاره‌ی قطبی است و حالا که يکی از آنها دارد می‌رود...

با ساربان بگوييد احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
هرکو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که <<تلخ باشد کام امیدواران>>
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران