بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ای عمر تو مثل آه کوتاه
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: ایران ، شعر خودم ، اسلام

در چند سال گذشته دهه‌ی دوم فاطمیه مهمان دوستی در کرج بودم که سه شب مراسم می‌گرفت و من هم در یکی از شبها شعر می‌خواندم. اگرچه افراد مختلفی به آنجا می‌آمدند -از قبیل برخی قهرمانان ورزشی و مسوولان لشکری- اما عمده‌ی حاضران آذریهای مقیم کرج بودند که با آداب و زبان خودشان عزاداری می‌کردند. با اینکه ترکی بلد نبودم اما آنها آنقدر خالصانه و از صمیم دل احساسات خود را عیان می‌کردند که قایق شکسته‌ی چشمان من هم از برکت امواج امن‌شان به ساحل باران می‌رسید. وقتی شعر می‌خواندی اگر بیتی یا مصراعی به چشمشان زیبا می‌آمد آنچنان تو را تشویق می‌کردند که شگفت زده می‌شدی. به جرات می‌گویم که در این سیزده سال شنوندگانی به پرشوری آذریهای کرج ندیده‌ام.

هر سال مداحی از اردبیل به این مراسم می‌آمد به اسم حاج شهروز که صدای بی نظیری داشت. با تمام توان در اوج می‌خواند، انگار خستگی برای او معنا نداشت، شعر شناس بود، شعرهای سخیف و توهین آمیزی را که در شان اهل بیت نبودند نمی‌خواند، اول یک شعر بلند فارسی را به صورت خطابه می‌خواند اگر به بیتی می‌رسید که تاثیر گذار بود حق آن را ادا می‌کرد و لذت آن را به همه می‌چشاند. گاهی بعضی بیتها آنچنان او را به هیجان می‌آورد که اختیارش را از کف می‌داد٬ دیگر طاقت نمی‌آورد و به زبان ترکی شاعر را تشویق می‌کرد. یک سال داشت شعر زیبایی از آقای ده‌بزرگی را می‌خواند که تصویر شاعرانه‌ای از وصیت حضرت زهرا (س) به دختر کوچکش در آخرین لحظات حیات بود :

زینبم ای دختر غم‌پرورم
لحظه‌ای بنشین کنار بسترم ...

وقتی رسید به این بیت (که حضرت زهرا به زینب وصیت می‌کند در عصر عاشورا زیر گلوی امام حسین را ببوسد)

مادری کن ماه رویش را ببوس
جای من زیر گلویش را ببوس

چنان به وجد آمد که بلند بلند گریست و بعد آقای ده بزرگی را که کنارش نشسته بود بوسید.
سال آخری که به آنجا رفتم (سال 82) - یادش بخیر دو تا از رفقای خوبم حامد و ابوالحسن همراهم بودند- ناگاه یکی از شعرهای مرا خواند:

تو آبی و ما سراب زهرا
ما سایه تو آفتاب زهرا
با یاد تو پر شده ست جانم
از بوی خوش گلاب، زهرا
مستم که به آستان عشقت
خوردم می بی حساب، زهرا
از آتش فتنه ای که برخاست
ماییم و دلی کباب، زهرا
افسوس که پشت در ورق شد
آیاتی از این کتاب، زهرا
برخیز که سیل اشک جاریست
از دیده‌ی بوتراب زهرا:
بعد از تو شبم همیشگی شد
گم کرده‌ام آفتاب زهرا
چشمان کبوتران خانه
گردیده تهی ز خواب زهرا
ای عمر تو مثل آه کوتاه
اینقدر مکن شتاب زهرا ...

خدایا! این روزها در این سرای بی‌کسی چقدر دلتنگ آن روزهای خوبم! اینجا بی شمیم بانوی بهشت چیزی کم دارد.

یا زهرا!