بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

در شبی که ماه نیست
ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

این روزها دلم برای شیراز تنگ شده . از این افتاب سوزان خسته شده ام. دلم برای خانه
دلم برای کوچه باغها برای عطر گلهای اطلسی برای شاهچراغ برای حافظیه تنگ شده.

این شعر را تابستان سال گذشته در شبی تلخ در خوابگاه دانشگاه شریف سرودم.

در شبی که ماه نیست
حال من دوباره رو به راه نیست
خیره می شوم به گوشة اتاق
گوش می کنم به در
گوش می کنم به هر صدای پای آشنا

در شبی که ماه نیست
لذتی درون خوابگاه نیست
می گریزم از جزیره های بی کسی
می روم به کوچه های اطلسی
کوچه باغهای بی چراغ عاشقی

در شبی که ماه نیست
یک نگاه عاشقانه
یک نگاه نیست

ای نصیب من

درد می کشم ولی چه سود
کاش درد و داغ من
گوشوارة طلایی تو بود!