بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

عصر یک روز تعطیل
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، حسب حال

 امروز هوا ابری و کمی شرجی است. صدای چهچه پرنده‌ها عاقبت مرا به بیرون کشاند. صندلی‌ام را توی حیاط گذاشتم٬ چای زعفرانی دم کردم و رایانه‌ی دستی را آوردم تا هم کارم را بکنم و هم از این هوا و فضا لذت ببرم. آفتاب و ابر به تناوب جایشان را عوض می‌کنند. گهگاه نسیمی می‌وزد و هوا را ورق می‌زند و اگر صدای ماشین چمن زنی همسایه نبود دیگر همه چیز کامل بود.

دیشب که از خانه‌ی دوستی بر می‌گشتم رایحه‌ی سحرآمیز درختی مرا متوقف کرد. انگار همه‌ی خاطرات شیرین مرا از شاخه‌های آن درخت آویخته بودند. موج دریای تنهایی، مرا از خود بیخود کرد و به خود آورد. دیدم انگار مدتی است خودم را فراموش کرده‌ام. چند وقتی است تقویم ها بیرحمانه تر ورق می‌خورند٬ روزهایم تندتر شب می‌شوند٬ شبهایم زودتر صبح٬ هنوز دوشنبه نیامده شنبه می‌شود. روزها و هفته‌ها و ماهها مثل دوچرخه‌ای که توی سرازیری افتاده بدون رکاب زدن پیش می‌روند و من مثل روستایی مبهوتی که به نیویورک آمده سر جایم ایستاده‌ام تا سرنوشت بگذرد و روزها سپری شوند. (وای! جانم! این پرنده که احتمالا عاشق است چه زیبا می‌خواند! پرهای نارنجی رنگی دارد نمی‌تواند فاخته باشد.) زندگی راحت و بی دردسر اینجا آدم را تنبل می‌کند. اوایل فکر می‌کردم می‌توانم از این آرامش و دسترسی برای پیشبرد کارهای دیگرم استفاده کنم. سراغ موسیقی بروم٬ سراغ نوشتن٬ سراغ آدمها و فرهنگهای دیگر و از همه مهمتر فکر کردن. اینجا یک دنیا موضوع برای فکر کردن هست: چرا اینها این چنین‌اند و ما آن چنان؟ رابطه‌ی دین با زمان چگونه است؟ آزادی چیست؟ ... اما من دچار انقباض زمان شده‌ام و این درد را با تئوری نسبیت اینشتاین هم که به تازگی صدساله شده نمی‌توان توجیه کرد. البته این روزها به جای همه‌ی کارهایی که نمی‌کنم ورزش می‌کنم و حداقل یکی از عیبهای همیشگی‌ام را برطرف کرده‌ام.