بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادی از مرحوم آغاسی (۲)
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۸ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

۶- حالا به سال سوم دبیرستان رسیده بودم. درس و المپیاد و سال بعد هم کنکور مرا منزوی کرد. خیلی سخت است که هم بچه درسخوان باشی هم شاعر! دیگر او را نمی‌دیدم. دوستان هم دیگر او را به شب شعر سالانه‌ی خودمان در شيراز که باعث شده بود برای اولین بار تلویزیون او را نشان بدهد دعوت نمی‌کردند. می‌گفتند وقت را رعایت نمی‌کند، شعر تکراری می‌خواند، زیاد شعر می‌خواند، سر و صدای شاعران دیگر را در می‌آورد... البته دلیل اصلی اینها نبود و هنوز هم فکر می‌کنم دوستان اشتباه کردند که او را دعوت نکردند... تا چندین سال بعد مردمی که به شب شعر می‌آمدند سراغ او را می‌گرفتند...

اوایل اردیبهشت 75 بود به شب شعری در اهواز دعوت شده بودم که روابط عمومی فلات قاره ی شرکت نفت (!) برگزار کننده ی آن بود. از هر استان کشور دو شاعر را دعوت کرده بودند، از استان فارس هم بنده و آقای ده بزرگی را ... ما دیر رسیدیم و هتل به ما نرسید. ما را به یکی از خانه‌های شرکت نفت در نیوسایت بردند. آغاسی هم که نخواسته بود به هتل برود آنجا بود. موها و ریشهایش کمی بلند شده بود. لباس پاکستانی پوشیده بود، می‌گفت در زاهدان به او هدیه داده‌اند، تعداد انگشترهایش هم زیاد شده بود... به سالن اجرای برنامه رفتیم. من قصیده‌ای خواندم در مدح حضرت عباس که به اقتفای قصیده‌ی راییه‌ی سعدی بود و ابیات آخر آن متضمن انتقادهایی به دولت وقت بود. تعریف از خود نباشد کار بدی از آب در نیامده بود!

به آفتاب روان ماند این نَبَرده سوار
مرا به فتنه‌ی رخسار خویش کرده دچار
فرار می کنم از عشق و عشق می آید
سراغ این دل دل خسته... این شکسته‌ی زار

(نبرده در بيت اول يعنی دلير و جنگاور)

 آقای اکبرزاده مشوق من در سرودن قصیده بود و سبک نعمت میرزاده را به من پیشنهاد می‌کرد. سرودن قصیده در زمانی که همه داعیه‌ی نوگرایی دارند جگر می‌خواهد و البته وقت فراوان و ذهن آرام که حالا هیچکدام را ندارم. نوبت شعرخوانی او رسیده بود اما در سالن نبود. مجری برنامه که از مجريان صدا و سيمای سراسری بود قدری مقدمه چيد... یک دفعه بوی عطر سالن را پر کرد. همه برگشتند او با آن هیبت همراه چند نفر وارد شد. ملت صلوات فرستادند! مابقی جلسه تحت الشعاع حضور او بود. اشعار متنوعی خواند که بعضی از آنها بسيار شعاری بود. حالا دیگر در خواندن شعر به سبک خاصی دست یافته بود: ترکیبی از حماسه و ریتم

ما که میزبانان مهربانی نداشتیم با اولین پرواز چارتر شرکت نفت به ملک سلیمان (شیراز) گریختیم طوریکه از هدایای شرکت نفت هم چیزی به ما نرسید. البته بعدها یک بسته ی پستی به در خانه آمد. یادش بخیر هواپیما توقف کوتاهی در جزیره‌ی خارک داشت دیدن آن جزیره در میان آبهای نیلگون خلیج فارس با آن آهوهای قشنگ بهترین خاطره‌ی آن سفر بود. من تا چهار سال بعد دیگر او را ندیدم البته به حکم سابقه‌ی دوستی احوال او را از خلیل و نادر که با او ارتباط داشتند می‌پرسیدم. می‌گفتند حالا او شاعر بين‌المللی شده و به لندن و توکيو و پکن می‌رود. او هم یکبار که به شیراز آمده بود و برادرم را دیده بود بزرگوارانه سراغی از من گرفته بود.

 

۷-     سال ۷۹ بود. شب شعری در دانشگاه شیراز برقرار شده بود. ازمن دعوت کرده بودند که مجری مراسم باشم با اینکه دیگر از شیراز به دانشگاه شریف رفته بودم، اما یاران بسیار خوبم از یاد من فارغ نبودند. او هم جزء میهمانان بود. در تبلیغات و آگهی های مراسم نام او را بزرگ نوشته بودند و همین باعث شده بود که جمعیت زیادی به تالار فجر دانشگاه شیراز – که درود خدا بر او باد- بیاید. پیشنهاد کردم او آخرین شاعر باشد. در طول اجرای برنامه مدام یادداشتهایی به دست من می‌رسید که چرا آغاسی را دعوت نمی‌کنید؟ ما برای شنیدن شعر او آمده ایم... تا اینکه نوبت به او رسید. او را معرفی کردم و دعوت کردم که به روی سن (سکو) بیاید. دیدم با اینکه تازه چهل ساله شده بود، عصایی در دست داشت احوالپرسی گرمی کرد و پرسيد: من چقدر وقت دارم. من هم با شناختی که داشتم گفتم حداقل ۴۵ دقیقه! خندید و گفت لابد حداکثر هم تا ظهور آقا!... برنامه را به او سپردم و خودم هم به یک گوشه رفتم تا مثل مابقی مردم با شعرهای او مویه کنم.

 

۸-     اوایل خردادماه سال ۸۴ بود. من در اتاق کارم در دانشگاه واترلو نشسته بودم و داشتم یکی از سایتهای ورزشی ایران را می خواندم که دیدم نوشته شاعر دفاع مقدس محمدرضا آغاسی درگذشت. در این زمانه ی شاعرکش دیگر شنیدن این خبرها غافلگیر کننده نبود اما چیزی که مرا ناراحت کرد مرگ غریبانه ی او در سن 46 سالگی روی تخت بیمارستان پس از یک بیماری چند هفته ای بود. صدای پر جاذبه اش در گوشم پیچید و مرا به دوازده سال قبل برد:

 پرچم زلفت رها در باد شد
وز شمیمش کربلا ایجاد شد
آنچه شرح حال خویشان تو بود
تاب گیسوی پریشان تو بود...
از لب نی بشنوم صوت تو را
صوت انی لا اری الموت  تو را

 ۹- مهمترین کار آغاسی در دهه ی ۷۰ این بود که شعر را که در تالار کنگره ها و شب شعرهای صد نفره حبس شده بود به میان مردم آورد. شاید تعجب کنید اگر بگویم اینجا هم بعضی از دوستان جوان با اینکه سالهاست مهاجرت کرده اند و شهروند کانادا شده اند، هنوز شعرهای او را به یاد دارند و درباره‌ی او از من سوالهایی می‌پرسند. دیدم که در بعضی سایتها از او به عنوان شاعر بسیجی یا شاعر دفاع مقدس یاد می‌کنند. اگرچه بسیج مدرسه‌ی عشق است و شعر گفتن بی ریا و خالصانه برای دلاوریهای جوانان این سرزمین در جنگی نابرابر ستودنی و درخور احترام  اما تا آنجا که من به یاد دارم حجم اندکی از شعرهای او در این باره است و بیشتر آنچه او سروده شعر عاشورایی و درباره‌ی اهل بیت است٬ مگر اينکه در اين چند سال اخير سبک کارش را عوض کرده باشد. یک بار که با هم بودیم این حدیث را خواند که هرکس بیتی برای ما بسراید دو بیت (خانه) در بهشت به او می‌دهیم گفت با این حساب برای من در بهشت باید برج ساخته باشند!

 ۱۰- آغاسی مَشتی بود٬ خاکی بود٬ او رفت با همه‌ی خوبیهایی که داشت و کدام کس است که ایرادی نداشته باشد؟