بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادی از مرحوم آغاسی ۱
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شب شعر عاشورا ، شعر معاصر

۱-     در اوایل دهه‌ی ۷۰ شمسی ما بیست سی شاعر جوان بودیم که تحولی در فضای ادبی کشور بوجود آوردیم. شعر ما شعری نجیب بود که بر محور ارزشهای مذهبی شکل گرفته بود. اوایل ما را جدی نمی‌گرفتند. به قول نیما یوشیج در میان آن همه ادبای ریش و سبیل دار که ادبیات کشور را با شعرهای تکراریشان قبضه کرده بودند کسی مجالی به ما نمی داد اما ما ایستادگی کردیم و بعد از سه چهار سال کار به جایی رسید که در هر شب شعر یا جشنواره‌ی ادبی نماینده هایی از طیف ما حضور داشتند. این برنامه ها که برخی از آنها مردمی بود و برخی دیگر از برکت تهاجم فرهنگی (و البته بودجه‌ی مبارزه با آن!) و ریخت و پاشهای دولت وقت برگزار می‌شد فرصت مغتنمی بود که ما جوانها دور هم جمع شویم و شعرها و دیدگاههایمان را منتقل کنیم. چه شبهای خاطره انگیزی بود که تا صبح نمی‌خوابیدیم و برای هم شعر می‌خواندیم. صمیمیت ها چنان اوج گرفت که حتی تعدادی از اعضای آن جمع با هم ازدواج کردند. دوران عاشقیشان هم دیدنی و پر از غزلهای شنیدنی بود. بیشتر بچه‌های آن جمع ادامه تحصیل ندادند یا سراغ رشته‌ی ادبیات رفتند. من و عادل جز استثناها بودیم که رشته‌ی مهندسی را انتخاب کردیم و تا آخرهم پای حرفمان ماندیم!

 ۲-     زندگی سخت تر می‌شد دوستان حالا بزرگ شده بودند و نیاز به شغل و درآمد داشتند. بعضی ها معلم شدند بعضی مربی کانون پرورش فکری و تعداد زیادی هم روزنامه نگار اما در شرایطی که یک شبه ۱۵ روزنامه را با استناد به تبصره‌ی ب بند ۴ قانون اقدامات تامینی مصوب سال هزار و سیصد و درشکه توقیف می کنند حال و وضع روزنامه نگاران معلوم است. دولت جدید هم که خیلی دوستش داشتیم مشغول توسعه‌ی سیاسی بود و اگر بودجه یا حمایتی هم بود یا به همان ادبای ریش و سبیل دار می‌رسید -که حالا قدری هم پیرتر شده بودند و قیافه اشان شاعرانه تر! - یا به معاندینی که قرار بود مخالف شوند و ایضا مخالفینی که قرار بود موافق شوند.  در این میان شرکت در مسابقات و شب شعرها و برخورداری از نیم سکه ها و ربع سکه ها قطره آبی بود بر آتش مشکلات. به تدریج طایفه‌ای از شاعران ظهور کردند که من آنها را شاعران مناسبتی می نامم. اینها بصورت حرفه‌ای برای هر مراسمی که در چهار گوشه‌ی کشور برگزار می شد شعر می‌سرودند گاهی یک شعر ثابت را برای چند برنامه می‌فرستادند فقط جای سه چهار کلمه را عوض می‌کردند: علی را حسن می‌کردند، حسن را حسین و ... بعضی از اینها تجسم آیات پایانی سوره‌ی شعرا بودند که خداوند شاعران را پیشرو گمراهان می‌داند که در هر وادی سرگشته‌اند و چیزی می‌گویند که به آن عمل نمی‌کنند. واضح بود این قبیل شاعرانگی محکوم به فناست. سنگینی درسهای دانشگاه و اجتناب از دیدن این جماعت مرا وا داشت که عطای هرچه شب شعر و جشنواره بود را به لقایش ببخشم  و خلوت و خاموشی بگزینم.

 ۳-     روز چهارشنبه ۳۰ تیرماه ۷۲ از مهمترین روزهای زندگی من بود. من به جلسه‌ای دعوت شدم که تعدادی از شاعران، نویسندگان، مداحان و حتی کارگردانان سینما در آن حضور داشتند. از رضا رهگذر (قصه گوی ظهر جمعه) و سید مهدی شجاعی گرفته تا استاد شاهرخی و حسان. من مانند همان قطره باران که ز ابری چکید و خجل شد چو پهنای دریا بدید داخل نرفتم، همان دم در نشستم و به صحبتها گوش دادم. اساتید مشغول بحث بودند تا اینکه آقای اکبرزاده که مداح حرم امام رضاست و بسیار برایم عزیز است، چند بیت شعر خواند که همه را منقلب کرد. یک نفر از جلسه بیرون آمد، کنار دست من نشست و زار زار گریه کرد. آن موقع موهایش کوتاه بود، ریش معقولی هم داشت. پیراهن آبی راه راهی به تن داشت که توی شلوارش زده بود، اندکی چاق بود، سیگار می کشید و شوخ و خوش مشرب بود. من او را نمی شناختم. گفتند همان کسی است که مثنوی شیعه را سروده یکی از حاضران هم واکمن اش را روشن کرد و گوشه هایی از شعر او را با صدای آهنگران پخش کرد.

شیعه یعنی تیغ تیغ موشکاف

شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

 نامش محمدرضا آغاسی بود. بیشتر مردم فکر می کردند با آن خواننده نسبتی دارد...

 ۴-     در فاصله ای کمتر از دو سال، شش بار همدیگر را دیدیم. من به شعرهایش علاقه‌مند شده بودم. او هم شعرهای مرا می‌شنید. حالا نه فقط در مراسم رسمی که در محافل خصوصی هم با هم بودیم و او که شعرهایش هیچوقت تمام نمی‌شد شعرهایی را که برای عوام نگفته بود برای ما می‌خواند، بعضی بیتهایش واقعا معرکه بود به طوری که با نادر و خلیل می‌نشستیم و روی آنها بحث می‌کردیم:

ساقی  امشب باده در دف می کند

مستی ما را مضاعف می کند...

گاهی گریه می‌کرد گاهی شور می‌گرفت گاهی داد می‌زد.. آنجا دیگر نه دوربینی بود نه جمعیتی که بگویی می‌خواهد مشتری جمع کند. یک شب که در خانه ی خلیل در محله‌ی قدمگاه شیراز بودیم از زندگی خصوصی‌اش برایم گفت. عکس فرزندانش را نشانم داد. از همسرش گفت که کارگر بود از دستهای پینه بسته‌ی او و شعری که برای آن دستها گفته بود. معلوم بود که درآمد مناسبی ندارد آن هم با چهار فرزند در تهران درندشت!

یک بار دفترم را به او دادم تا با خط خودش چیزی در آن بنویسد، این بیت را نوشت:

قطره می‌نوشد آب لب دریا را

اگر از دایره بیرون بنهد پا را

 ۵- او روز به روز معروفتر می‌شد. حالا بخش زیادی از وقت او به سفر می‌گذشت. البته بیشتر به شهرستانهای کوچک می‌رفت. یک بار اتفاقی تک و تنها در نزدیکی خیابان ارم دیدمش. به دعوت امام جمعه‌ی جهرم آقای آیت اللهی – که خدا رحمتش کند مرد خوبی بود و عقایدش را صریح می‌گفت – به آنجا رفته بود. کیفش را باز کرد و به من نشان داد: پر از سیگار شیراز بود. آقای آیت اللهی به عنوان جایزه چند باکس سیگار شیراز به او داده بود! شعرهای او بین مردم جا باز کرده بود، یک بار با چشم خودم دیدم که در مراسمی در فلکه‌ی گاز شیراز شعر می‌خواند وبیش از ده هزار نفر آدم جمع شده بود. به تدریج تعدادی از جوانها که دل پاک و ساده‌ای داشتند دور او جمع شدند جوانهایی که پیراهن سفیدشان روی شلوارشان می‌انداختند و چفیه داشتند. آنها شعرهای او را حفظ می‌کردند و به سبک خودش می‌خواندند.