بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از عشق و عاشقی (۱۱)
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، عرفان

 از عشق برایت نوشتم و بسیار نوشتم اما همچنان یک نکته ناگفته ماند. امروز می‌خواهم از این راز سر به مهر بگویم: از گناه عاشقی. از اینکه چرا پس از عاشق شدن احساس گناه می‌کنیم؟ چرا می‌ترسیم که راز دل را باکسی در میان بگذاریم؟ چرا تا کسی از حال ما باخبر می‌شود زبان به اندرز یا طعن یا تهدید می‌گشاید؟ مگر چه خطایی از ما سر زده جز اینکه صدای دل را شنیده‌ایم و به ندای دل پاسخ گفته‌ایم؟
گاهی این احساس  گناه آنقدر به انسان فشار می‌آورد که چاره ی کار را در گریز از عاشقی و فراموشی می‌یابد.


چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا  چه موج خونفشان دارد


ذهنیت تاریخی مردم ما از عشق در قالب لبلی و مجنون و فرهاد و شیرین شکل گرفته که هردو جفت به هم نرسیدند و مرگ بین آنها فاصله انداخت. انگار فقط این نوع عشق اسطوره‌ای که امکان وصل در آن نیست پسندیده و مثال زدنی است :


ز حسرت لب شیرین هنوز می بینم
که لاله می دمد از خون دیده ی فرهاد

حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
شکنج طره ی لیلی مقام مجنون است

پیشینیان ما عشق را چنان بر بلندا نشانده‌اند که دست نیافتنی شده و به افسانه‌ای شبیه است که تنها برای سرگرمی باید به آن گوش داد:
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه!


مشکل در کجا بوده؟ شاید در این گمان که عشق فقط باید برای خداوند بلندمرتبه باشد و هر چیز مادون او ارزش دل بستن و دلباختن ندارد. بدین ترتیب با منع نوباوگان و نوخاستگان از عشقهای زمینی دل آنها  برای تجلی عشق الهی آماده می‌شود و از افتادن به دام وسوسه های پست دنیوی در امان می‌مانند. چرا که در تصور این پیران و شیخان عشق تنها می‌تواند بین انسان و خداوند بلندمرتبه باشد و هرچیز جز آن شرک است.

تازه همین عشق الهی را هم آنقدر پیچیده و سخت کرده‌اند که تا جان به لب نیاید دلبر به کف نیاید. هفت شهر مصنوعی بین ما و خدا قرار داده‌اند در حالیکه او از رگ گردن به ما نزدیکتر است.

به عنوان یک مثال نقض مطالعه‌ی زندگی شهید چمران این عارف بی خرقه و این عاشق ناشناخته را به همه‌ی رفقا توصیه می‌کنم. متاسفم که امروز بسیاری با نام او نان می‌خورند بدون انکه ذره‌ای از عظمت روح او را درک کنند.

وای که دنیای مردان بزرگ چقدر زیبا و دیدنی است! چمران وقتی که از زندگی آسوده در آمریکا دست کشید و به جنوب لبنان رفت٬ ۳عشق را تجربه کرد: عشق به خدا، عشق به امام موسی صدر و عشق به غاده جابر دختر عربی که از خانواده ای مرفه بود، سالها از او کوچکتر بود و روسری هم نداشت!