بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نامه‌ای به برادر سیاوش
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: طنز ، زندگی در غرب ، برگزیده ها ، نامه

برادر سیاوش ب - دام ظله الوارف -

سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقب الدار

 

نامه‌های پرمحبت شما هرازگاهی می‌رسد و مرا فراوان شاد می‌کند که مثال نقضی پیدا می‌کنم برای قاعده‌ی از دل برود هر آنکه از دیده برفت. حقیر شما را از آخرین حلقه‌های زنجیر معرفت می‌دانم و دلیل ارادتم به شما همین بس که در شب امتحان که علی القاعده باید به عمل شریف خرخوانی بپردازم دست به کار نگارش این سیاهه شده‌ام.

نوشتن برای شما که بحمدا... به زیور علم و حلم آراسته‌اید و روزگاری نه چندان دور امام جماعت زاپاس خوابگاه – و با حفظ سمت موذن نمازخانه و فوروارد تیم فوتبال و مسوول فروش ژتون شام و مامور مخصوص حاکم بزرگ- بودید الحق که کار دشواریست.

 

در نامه‌ی منورتان از آن زیارت شاعبدالعظیم یاد کردید که با هم مشرف شدیم و این جمله‌ی تاریخی مرا یاد فرمودید که گفته بودم در عالم جاهایی غیر از قبیله ی محبوب هم وجود دارد و با این ترفند شما را که تا فرصتی فراهم می‌شد مثل کش ... به خانه‌ی نامزد سابقتان – و البته همسر فعلیتان!- می رفتید مانع شده بودم و چه بسا که خانواده‌ای را با این عمل خویش شاد کرده بودم ... واقع قضیه هم همین است : بلا نسبت شما ما انسانهای چند بیتی (bit) و در پیتی گاهی چنان در امور روزمره مستغرق می شویم که وظایف و علایق دیگر خویش را از یاد می بریم، چنان سر را به زیر انداخته ایم که فراموش کرده ایم آسمانی هم هست .

 

بزرگوارانه از احوال من پرسیده بودید و از کار و بارم در این گوشه‌ی عالم : عالم به تمامی قفسی است که این کبوتر را در آن انداخته اند. پیله ایست که ما را به هوای پروانه شدن در آن افکنده اند. این کاروان در حرکت است و ما کاروانیان همه خوابیم٬ به قول مولا اهل الدنیا کرکب یسار بهم و هم نیام.

نادر ابراهیمی کتابی درباره‌ی ملاصدرا دارد به نام «مردی در تبعید ابدی» چقدر عنوان این کتاب زیباست، گاهی که تنهایی فراگیر می‌شود این کبوتر خیال می‌کند عقابی است که او را در لانه‌ی کبوتری زنجیر کرده‌اند البته اوهام است، اضغاث احلام است، ما همان پشه هم نیستیم. در آن شهر زیبای جنوبی هم که بودم گاهی این خیالات به ذهنم خطور می‌کرد شاید دلیل آن هم گرمای نامرد هوا بود (وقتی که مثلا ساعت ۱ بعد از ظهر ۱۹ تیرماه بیست دقیقه در حاشیه‌ی خیابانی که حتی درختی نداشت تا سایه اش را ولو با منت بر سر تو بگستراند منتظر نیش ترمز یک تاکسی قراضه می ماندی که جد آباد ماشین مشتی ممدلی بود و تا سوارش می شدی بوی بنزین و عرق ...) در تهران دود آلود هم که بودم این توهمات به سراغم می آمد (وقتی مثلا رفقای تهرانی‌ات که سالها با تو دوست بودند و بارها به شهرت یا خانه ات آمده بودند سراغی از تو نمی گرفتند و گاهی هم که تو عصر یکی از جمعه های دلتنگ و نفرت انگیز خوابگاه به آنها زنگ می زدی یک تعارف آب حمامی هم نمی کردند که به خانه ی ما بیا و در مقابل کنایه های تو می‌گفتند ما با تو تعارف نداریم هر وقت دلت خواست پاشو بیا و تو به تدریج می فهمیدی که فرهنگ پایتخت نشینی و از آن بدتر آپارتمان نشینی ...) خلاصه گاهی حس می‌کنم در این نظام احسن وجه وصله‌ی ناجوری هستم که احتمالا در اثر گِل-بازی حضرت جبرییل تشریف حیات پوشیده و معلوم نیست تا کی باید بین این پارادوکس ها گرفتار باشد.

 

در غرب متجدد هم آنقدرها خبری نیست همانطور که در شرق متمدن نبود. اینجا ظاهر آراسته تری دارد و قیر و قیف به حد کافی پیدا می‌شود. همینطور آزادی، آرامش و احترام بیشتری وجود دارد ولی این آرامش خالی از اشراق است. خاک اینجا استعداد عاشق شدن ندارد. عشق در فرهنگ اینها همان کلمه‌ی سه حرفی است که آغاز و انجام آن با یک حرف است و تا تن به تن رسید تمام می‌شود. کسی کاری به کار تو ندارد تا وقتی که سرت به کار خودت باشد. همسایه از همسایه بی خبر است.

با این حال فرهنگ منحط غرب نکات فراوانی برای آموختن دارد. ظاهرا پیامبر ما فرموده است بترسید از روزی که نامسلمانان در عمل به اسلام از شما پیشی بگیرند. انسانی که در فرهنگ ما اشرف مخلوقات است و خداوند آسمانها و زمین را مسخر او کرده٬ در ادارات کشور ما به اندازه‌ی یک پشه هم ارزش ندارد، اما اینجا گاهی یک کارمند یک ساعت از وقتش را برای رفع مشکل تو اختصاص می‌دهد و وقتی تو بنا به روحیه‌ی شرقی‌ات از او به گرمی تشکر می‌کنی با تعجب نگاهت می کند و می‌گوید این وظیفه‌ی من است. با این همه اینجا اشراق ندارد!

 

 نمی‌دانم داستان «شماره‌ی ملی» مرا به یاد دارید یا نه؟ آن ماجرای واقعی تنها یک هزارم مصیبتهایی بود که در کشور گل و بلبل‌مان کشیدم. از اداره‌ی مالیات و دارایی شیراز تا مجتمع قضایی شهید صدر تهران چقدر هروله کردم ... خدا پای هیچ بنی آدمی را به اداره نظام وظیفه نکشاند ... از jump sit هواپیما گرفته تا موتور سیکلت یاماها سوار هرچه تصور کنی شدم. من از خدا خواسته‌ام اینقدر به من عمر بدهد تا بتوانم زندگینامه ام را بنویسم. واقعا بنده چندتا جایزه‌ی نوبل و اسکار از این دنیا طلبکارم. حداقل باید به جای داستان پتروس فداکار که انگشتش را توی یک سوراخی کرد داستان بنده را در کتاب فارسی سوم دبستان و چه بسا چهارم و پنجم دبستان بنویسند که برای رسیدن به کمترین حقم که ادامه‌ی تحصیل بود سرم را در هزار سوراخ کردم.

اما اینجا اشراق ندارد... به جهنم که ندارد!!! مگر ما که شیخ اشراق داریم به کجا رسیده‌ایم؟

بنده در این لحظات که پنجاه شصت سال بیشتر از عمرم باقی نمانده و چندتار مویم سفید شده و فرشته‌ی مرگ بالهایش را بر سرم گسترده و هرآینه مترصد است که به سوی من هجومببرد و بنده مرتب جاخالی می دهم به شما و همه‌ی دوستانم در دانشگاههای شریف و غیر شریف وصیت می کنم که اولین وظیفه‌ی هر حکومتی تامین رفاه و بهبود معیشت مردم است و مسایلی مثل صعود تیم ملی به جام جهانی و حمایت از مردم مظلوم چچن در درجات بعدی قرار دارند. دین و دنیای مردم از هم تفکیک ناپذیرند و شکم گرسنه دین و ایمان ندارد.

 

سیاوش عزیز! تا این نامه به شاهنامه تبدیل نشده و قاضی مصطفوی مرا به جرم اهانت به مردم مظلوم چچن و ارتباط با شبکه‌ی اینترنت و عدم حمایت از جایگاه ثابت علی دایی در پیشانی تیم ملی ممنوع الخروج یا بهتر بگویم ممنوع الورود نکرده دلم را به شما و شما را به خدا می‌سپارم.


(موخره: پس از نگارش این مطلب دوست عزیز دیگری نامه‌ی پرمحبتی فرستاد که در گوشه‌ای از آن گمان کرده بود بنده از شرایط فعلی‌ام دلخورم... اینگونه نیست! بنده غلط می‌کنم دلخور باشم! من در حال آموختن تجربه‌های ارزشمندی هستم که امکان فراگیری آنها پیش از این نبود و امیدوارم یک روز درباره‌ی آنها بیشتر بنویسم فعلا که به قول آن بزرگوار ایام ا... امتحانات است و اگرچه امتحان اصلی را داده‌ایم اما پس لرزه‌های آن هنوز باقی است... آه که طراحی این فیلتر مایکروویو ما را کشت!