بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خوابهای طلایی
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حسب حال

نزدیک صبح خواب دیدم استاد بسیار معروفی به خانه‌ی ما آمده بود. یکی از دوستان قدیمی من هم کنارش بود که در عالم خواب پسر استاد شده بود. از یک طرف باید وسایل پذیرایی را فراهم می‌کردم اما از طرف دیگر دلم می‌خواست بیشتر در محضر استاد باشم. ترجیح دادم از جایم تکان نخورم! از استاد پرسیدم چه یادگاری برای ما آورده‌اید؟ پوشه‌ای را که در دستش بود باز کرد. غزلی را که با خط نستعلیق روی کاغذ معمولی نوشته شده بود بیرون آورد و به من نشان داد. مصراع اول شعر را توانستم بخوانم:

ز یار٬ یار بخواه و به غیر یار مخواه

در همین موقع ساعت شروع به زنگ زدن کرد. از خواب پریدم در حالیکه داشتم آن شعر را زمزمه می‌کردم. شعر به نظرم بسیار آشنا می‌آمد به سبک غزلهای مولانا بود. رایانه را روشن کردم و در دیوان شمس به جستجو پرداختم. اثری از این شعر پیدا نکردم . بعد در Google فارسی به جستجو پرداختم باز هم چیزی پیدا نکردم. هنوز در فکر ادامه‌ی این شعر پر مغزم... کاش ساعت دیرتر زنگ زده بود...

ز یار٬ یار بخواه و به غیر یار مخواه