بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

وطن (شعری از شفیعی کدکنی)
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ٥ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، شفیعی کدکنی
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی یکی از شاعران و ادیبان بنام معاصر است که در سال 1318 در کدکن (kadkan) روستایی نزدیک تربت حیدریه در استان خراسان چشم به جهان گشود. به ندرت پیش می‌آید که یک نفر هم شاعر خوبی باشد و هم توانایی تحقیق٬ نظریه پردازی و نگارش کتاب در حوزه‌ی ادبیات را داشته باشد. در میان گذشتگان تنها مورد موفقی که به یاد می‌آورم ملک‌الشعرای بهار است. دکتر شفیعی کدکنی هم علاوه بر اتمام تحصیلات آکادمیک در رشته‌ی ادبیات فارسی در دانشگاههای فردوسی مشهد و تهران  و سالها تدریس در دانشگاه تهران و تربیت دانشجویان٬ این توفیق را یافته که شعرهایش به میان مردم راه پیدا کند. احتمالا همه‌ی شما شعرهایی مثل به کجا چنین شتابان یا نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن را شنیده‌اید. شعرهای او که بیشتر در قالب نیمایی است دارای زبانی استوار و پیراسته است. او همیشه از دریچه‌ای تازه به روزگار و اتفاقها نگاه می‌کند و علاقه‌ی فراوانی به استفاده از عناصر طبیعت مثل درخت٬ باران٬ گل و ... دارد. یکی از شعرهای ایشان را که از قضا با حال و هوای ما دورماندگان از وطن تناسب دارد٬ با هم می‌خوانیم:

 

در روزهای آخر اسفند،
کوچ بنفشه‌های مهاجر،
زیباست.
در نیمروز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را، از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
                 - میهن سیارشان –
از جعبه های کوچک و چوبی،
در گوشه‌ی خیابان می‌آورند
جوی هزار زمزمه در من
می‌جوشد:
ای کاش...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
              در روشنای باران، در آفتاب پاک!